سکوتــــــــــ

یادداشت های یک طلبۀ رو به رشد

روز اول: مسلم بن عقیل

دستم به قلم نمیرود، یعنی غم نمیگذارد که انگشتانم کار کنند، وجودم به تلاطم افتاده، آن از دهم شهریور تا الآن که کمبود وقت نگذاشت بنویسم، این از محرم که غمش نمیگذارد. انگار که نام برازنده‌ای برای این جا انتخاب کرده ام؛ سکوتــــــــــــــ.

استاد توکل امروز برایمان حرف میزد، خیلی خیلی ساده همان چیزهایی که هزاربار خوانده بودیم و شنیده بودیم و میدانستیم را برایمان میگفت ولی نمیدانم چرا حرف هایش آدم را میگرفت. با یک حسین گفتن او اشک میریختیم و از خود بیخود میشدیم، حسین گفتنی که از هزاران خط روضۀ خواندن برخی مداح ها بیشتر می‌ارزید.

دربارۀ اثرات گناه میگفت، میگفت گناه 1 اثر تکلیفی و 3 اثر وضعی دارد. نمیخواهم متن جلسه را برایتان بنویسم، میخواهم از غصه هایی که در دلم پر میشد بنویسم. میگفت با توبه تمامی اثرات گناه قابل بازگشت است الا یکی از اثرهای وضعی‌اش؛ یکی از اثرات گناه از بین رفتن نور عقلانیت است که این نور عقلانیت دیگر بر نمیگردد.

این است که در حدیث گفته شده کسی که توبه کند مثل آن است که گناه نکرده نه عین آن. یعنی گاهی میگویم زید مثل شیر است گاهی میگویم زید شیر است. هر دو عزیزند اما این کجا و آن کجا. و من به کثرت گناهانی نگاه میکردم که چقدر برایم مضر بوده‌اند و قابل بازگشت نیستند و غصه میخوردم که کاش جور دیگری انتخاب کرده بودم و کاش درست میرفتم و کاش غفلت نمیکردم.

آخرش از مسلم بن عقیل گفت. میگفت اولش که مسلم به شهر کوفه آمده بود قریب به 25 هزار نفر گفته بودند که پشتت هستیم و حسابی مسلم را تحویلش میگرفتند، نهار بیا خونۀ ما، شام بیا پیش ما. ولی دیری نپایید که هیچ کس پذیرای مسلم نبود الا یک پیرزن...

گرفتند و بردندش... بعد از آن که مسلم یقین کرد که به شهادت خواهد رسید وسرش بریده خواهد شد، درخواست آب کرد، تا که آمد آب بنوشد از زخم لبش آب خونی شد، کاسۀ دیگری آوردند و قصد کرد که بنوشد باز هم خون لبش در آب چکید، بار سوم که این اتفاق افتاد فهمید که تقدیر این است که با گلویی خشک به آغوش رسول الله بشتابد.

صدای گریۀ مسلم در قصر پیچید، تکه انداختند تو که ترسو نبودی، برای چه گریه میکنی؟ مسلم گفت برای خودم گریه نمیکنم که برای امام زمانم گریه میکنم که مردم این شهر پشتش را خالی کردند. برای مولایم حسَین گریه میکنم که در بین این همه مدعی تنها ماند.

سر مسلم را بریدند و از بالای بلندی قصر به پایین پرتاب کردند، همان مدعیانِ منتظر جنازه را با سوت و شادی در کوچه‌ها کشیدند و بردند...

سلام
اعظم الله اجورکم ...

از عشق تو سر میدهم این آخر عشق است

این جان ناقابل من نذر سر تو
سلام 
عزاداری هاتون پر معرفت
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
Designed By Erfan Powered by Bayan