سکوتــــــــــ

کلبۀ تنهایی کنارِ دریاچۀ بی کسی

روزانه نویسیِ یک شبِ جمعه

بخش خشک

چرا آدمی تشنۀ طنز و خندیدن است؟ آیا این قدر این زندگی ماشینی خسته کننده و بی لذت شده که دنبال جبران لذت‌هایش با خندیدن است؟ عوام که فکرِ درست و درمان ندارند و شاید اصلا حوصله فکر کردن ندارند با همین لذت‌های سطحی سرگرم می‌شوند تا بعضی‌ها با مطالب عمیقِ فکری و فلسفی، لذت‌های غیر قابل وصف ببرند.

از نظر من لذت بخش‌ترین چیزی که در این است عالم یافت می‌شود، لذتِ رسیدن به هدف‌هایمان است، حال اگر این هدف فقط و فقط بندگی برای خدا باشد و انسان لذت تکامل را بچشد این لذت در عددِ نسبت ریال به دلار ضرب می‌شود.

وضعیت اقتصادیِ خراب اعصاب برای آدم نمی‌گذارد، شاید طنزخواهی مردم به علت بی فکری نباشد، شاید عامه مردم جای رفتن سراغ عرق و مواد مخدر سراغ مواد خفیف‌تری مثل خنده می‌روند. کارکرد هر دوی این‌ها یکی است و آن فراموشی حالِ کنونی است. به همین جهت به هر طرفی چنگ می‌زنند که از این مشکلات و استرس‌های روزانه خودشان را رها کنند. موزیک گوش کردن، بازی کردن، دورهمی و مهمانی  نیز از سنخ همین فراموشی‌هاست.

از خشکی بکاهیم و به سمت خیساندن پست برویم. قرار نبود باز یک مطلب فلسفیِ خوفناک در مورد یکی از افعال انسان بنویسم...

بخش خیس

این بخش خیس است، به خاطر باران‌هایی که این مدت باریده‌اند. جایتان خالی دیشب با رفیقِ قد بلندِ آملی‌مان به فلافلی سلف رفتیم. مارکسیست‌ها معتقدند اقتصاد روبناست، اما ای کاش مارکسیست‌ها یک نگاهی به فلافلی سلف سرویسِ فلکه سالاریه می‌انداختند تا بفهمند زیر بنا فرهنگ و روبنا اقتصاد است. چطور؟ عرض میکنم

از اینجای داستان بگویم که به زور شانزدهمین قرص فلافل را با انگشت شصت در نان فشار میدادم و اشک‌های صاحب فلافلی را می‌دیدم که چطور ورشکست می‌شود. بعد نوبت سیب زمینی‌ها بود که همه را یک جا داخل نان جا دادم و بعد سراغ گوجۀ کیلو هفت تومانی رفتم. لذتِ خوردن ساندویچ مزۀ گوجه نبود، حتی مزۀ فلافل هم نبود، این لذت مدیون وزن حداقل یک کیلو و نیمی ساندویچ بود...

بعد هم طوری از مغازه خارج شدم عینِ "سَم"(اسم طرفه) و اون درازۀ سریال هشدار برای کبرا 11 که وقتی ماشینی قرار بود بترکد در جهت مخالف می‌دویدند و در آخر پرت می‌شدند سمتِ دوربین...

دیشب یک لحظه تفکر آرمانی و عشق مذهبی قاطی شدند و رفتم کتابخانه بسط نشستم، و تا ساعت 10 فردایش بیخیالش نشدم و حتی در کتابخانه خوابیدم و گاهی روی کتاب بیهوش میشدم. مطلبی که خیلی چشمم را از جلد 3 مجموعه آثار شهد مطهری گرفت همین دعوای دو جریان کلامیِ معتزله و اشاعره بود که شیخِ شهید می‌گفت جریانِ اشاعره و همچنین جریان منکر عقل و کلام به این خاطر ترویج یافتند چون عامۀ مردم دنبال فکر نبودند و دین تعبدی را بهتر از دین تعقلی قبول می‌کردند.

دردی که تا امروز ادامه دارد، عامۀ مردم ناخودآگاه طرفدار مکتب اسگلیسم رادیکال هستند...

سلام
بخش خشک:خودم گاهی دچارش میشم برای رفع فکر و خیال های عوضی میروم در جمع وتا جایی میتوانم فک میزنم تا کمی حالم بهتر شود گاهی هم هیچ چیز دوا نمیکند حال خراب را که میرورم سراغ آنکسی که باید...
بخش خیس:در قسمت فلافل منم خاطره ای مشابه دارم ولی برعکس
چطور؟عرض میکنم با رفقا رفته بودیم تا دلی از عزا دربیاوریم کلی گرسنگی و نقشه کشیده بودیم که تو فلافلی کسایی رو دیدیم که نباید از ترس آبرومون سه تا فقط فلافل تونستیم بخوریم
واما آخر کلام واقعا درد دارد دینی که مردمش دنبال تعقل نباشند
هر کسی به قدری نیازی به فراموشی دارد
بیخیالِ آبرو باو
میخوردید لذت میبردید
:(
مرجعِ تقلید ادبی شدم انگار 
عرض میکنم
پهن میکنم
چایی میخورم
جمع میکنم

جمعه ۹ آذر ۹۷ , ۰۹:۵۱ دخترک مژده دهنده
سلام
دقیقادرست میگید!من که به خیالات و توهمات پناه میبرم یا به کتب شهیدمطهری.
ولی دیروز،ناگهان دیگه هیچکدوم اینا پناهگاه نشدند و فقط نشستم جلوی پوستر آقاابرام و باهاش حرف زدموگریه کردم!دیروزمیشدکه روزی خوش باشد ولی بخاطر خودخواهی زنانه یه نفر...
من کاملا آدم قانعی هستم ولی مواقعی دیگه قناعت جواب نمیده!

فلافل فروش پیچاره!...شماهم یک مقدار رحم؟!

یه گلایه از طلاب بکنم:دیروز توی جشنواره اقامه نماز توی مدرسه عالی امام خمینی ره،بعضی از طلاب واقعااا بی تدبیر بودند!بعضی هاشون ناز کردند که ریا میشه و ما نمیام بالای جایگاه برای تقدیر.مجری هم داشت هی التماس میکرد.مجری به کنار،وقتی حاج آقای قرائتی حفظه الله بالای جایگاه بااون حالشون ایستادند،چرا معطّل میکنن؟!احترام استادوشاگرد چیشد پس؟!
آقای قرآئتی درطول تقدیرکردن،همینطوری ذره ذره خم میشدند!خب این چکاریه؟!من بجای استادان اون آقایون طلاب بودم،بهشون میگفتم کل حیاط مدرسه فیضیه رو کلاغ پر برن!
فرصتی بشه و بودجه دستمون بیاد
یه چاله میکَنیم همه اینا رو میریزم توش و تا آدم نشن نمیزاریم از توش بیان بیرون
افراط و تفریط مرضیه که به جون همه افتاده 

یادتون باشه بهترین و بدترین آدم‌ها از حوزه بلند میشن
جمعه ۹ آذر ۹۷ , ۱۰:۳۰ امید شمس آذر
بزرگترین لذّت برای من انجام وظیفه است، چون معمولاً اهداف به این سادگی محقّق نمیشن.
پ.ن: بست نشستم.
شاید هم بسط نشستم
یعنی ساده نشستم و دارای پیچیدگی نبوده(شوخی)
ممنون بابت اصلاح
xD
جمعه ۹ آذر ۹۷ , ۱۳:۳۶ محمدحسین کتابی
خیلی عالی نوشتی
هر کی ازش تعریف شه خوشش میاد
کاش روزی برسه خوشمون نیاد
فلکه سالاریه قم؟ :)
معروفه به میدون بستنی xD
آره 
جمعه ۹ آذر ۹۷ , ۲۳:۲۵ محمدحسین کتابی
پس اه اه چقدر متن زشتی
خاک تو سرت خخخ
موجود همه چیز خوار
close 
your
دهن
روزی برای فتح آن فلافلی خواهیم رفت :)
بله استعدادهای بسیاری خداوند در جنس زن گذاشته
ما فکر میکردیم فقط مردها این طورن
تا این که دیدیم زنی ساندویچش را اندازه وزن بچه نوزادش پر کرده :|

:))
من با مستر میرم چون خودم فلافل دوست ندارم :)
من اولین فلافل عمرم رو تو قم خوردم و دوست نداشتم.
و دقیقا هفت سال پیش به یه فلافلی دعوت شدم اما دعوت رو رد کردم! یک فلافلی در میدون بستنی دقیقاً :)
فقط یه فلافلی اونجاست؟
سلام
پس در انتظار آینده درخشان هستید؟!
ان شاءالله!...
ان شا الله اگر توی راه باشیم و بمونیم 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
پسری در کلبۀ تنهایی کنارِ دریاچۀ بی کسی، روزها با قایقِ تخیلش ماهی‌گیری می‌کند و شب‌ها، زیر نورِ شمعِ تفکر کتاب‌های آینه‌ای‌ را ورق می‌زند و با جوهرِ قلمش کاغذ‌های سیاه را سفید می‌کند.
او همیشه تهدیدی برای تاریکی خواهد بود، خودش، قلمش و شمعش...
Designed By Erfan Powered by Bayan