سکوتــــــــــ

یادداشت‌های یک جوات

حوزوی های خسته، خسته‌های بی هدف

سوگند نامه: بله بله، پدرم باشد، میدانم، هزار بار بهم گفته ای که نباید هر حرفی را هر جایی بزنم. بله پدرم حوزه نهاد مقدسی است و نباید من آب در آسیاب دشمن بریزم، پدرم قول میدهم این پست را با بهترین لحنی که میتوانم بنویسم تا این چوب را لای چرخ عقب دوچرخۀ نهاد روحانیت نکنم!

آن روزهای اول که تصمیم گرفتم به حوزه بیایم تصوراتی دیگر از حوزه داشتم، راست میگویند که در حوزه پایه اولی ها پیش خدا هستند، آن جوجه طلبه های فسقلی و حتی آن جوجه هایی که هنوز در تخم هستند و بیرون نیامده اند، خیلی با انگیزه تر و پر شورتر حرکت میکنند. حتی با ادب تر و خوش اخلاق تر و با ایمان تر هم هستند.

کمی که میگذرد، فضای حوزه، درسهایش، سیستم آموزشی اش بلایی سر این بندگان خدا می‌آورد که از حوزه آمدن که هیچ از زندگی سیر میشوند. بالاتر که می‌آیی برخی یواش یواش ریزش میکنند، استاد منطق 1 چند سال قبل میگفت که تنها بازمانده‌ی مدرسه خودش است و تمامی دور و اطرافیانش پر زده اند و رفته اند.

ادعا نمیکنم که رفته ام و تمام مدارس حوزه علمیه را دیده ام و همه را افسرده و خسته دل پیدا کرده ام، ولی هر چه طلبه دور و اطرافم دیدم و میبینم سردرگمی شان بیداد میکند. راستش حوزه هیچ برنامه و نقشه‌ خاصی برای طلاب ندارد و این طلاب هستند که باید گلیم خودشان را از آب گل آلود حوزه بیرون بکشند.

داستان امروز را بگویم، داستان امروزِ من، داستان زور زدن برای همراه کردن چند رفیق است، با پیشنهادِ سیر مطالعاتی به محمد رضا شروع شد و تا 10 نفر هم رفت و باز به محمدرضا رسید و داستان خاتمه یافت. هر کدام به نوعی بهانه آوردند و قبول نکردند که حتی یک ساعت در روز را اختصاص به این سیر مطالعاتی کوفتی بدهند

وقتی بعد از گذر از 10 تا پسر که عین دخترها برای مطالعه ناز میکردند به محمد رضا رسیدم، جدی تر پیشنهادم را بیان کردم، طبق معمول از یک سال و نیم پیش مشغول فکر کردن درباره این بود که چه بکند و چه نکند، گفتم بگذار کمکت کنم که اولویت ات را پیدا کنی. گفتم اگر جلویت 5 تا کتاب جور واجور بگذارم، یکی فلسفه باشد یکی کلام یکی تاریخ یکی تفسیر یکی حدیث کدام را انتخاب میکنی؟

گفت کلام ولی دوست دارم کتاب های شهید مطهری را هم بخوانم گفتم پس حله دیگه مرد مومن ، بیا بریم حجره سیر مطالعاتی کلام را نشانت بدهم، تازه اکثر کتاب های شهید مطهری هم کلامی هستند و در همین سیر مطالعاتی هم گنجیده‌اند...

محمد رضا تنها کسی بود که بین ده نفر قبول کرد همراه بشود ولی من که میدانم کما فی السابق مثل داستان مطالعات طب سنتی فقط 6 ساعت و مثل فلسفه اسلامی 5 روز دوام می‌آورد و بعدش سرد میشود و گوشۀ حجره خودزنی میکند و زانوی افسردگی را به سینه‌اش خواهد فشرد.

از علی بگویم که امروز به من میگفت حوصلۀ نشستن سر کلاس را ندارم و میگفت حسش را ندارم یا که از مهدی که بعد 3 سال یک جا نشینی و کشاورزی بر روی فرش های حجره وقتی بهش میگویم پاشو بیا یک سیر مطالعاتی داشته باشیم بگوید نه من فعلا دارم صبر میکنم که فهمم زیاد شود :| میگویم چطور؟ میگوید با بالا رفتن سن و مشورت با اساتید! با چشمانم بهش گفتم بیخیال اخوی، برنج و قورمه سبزی ات را بگذار لای نان و فشار بده تو حلقومت

آن دیگر مهدی که میگفت شما راهش را باز کنید و از حوزه بروید تا ما هم پشت سرتان بیاییم! یا میلاد که از همه حزب اللهی تر است و برنامه هایی دارد یا سید یا...

صبح‌ها به کتابخانه که میروم من هستم و یک نفر دیگر که او هم میدانم چون اول سال است جوگیر است و هفتۀ دیگر رها میکند و زرتش در میرود...

طبق اقوال گفته میشود امسال مدارس حوزه علمیۀ قم بین 40 تا 80 نفر ورودی داشته و این یعنی عصر یخبندان حوزه علمیه و انقراض گونه‌های خاصی از آخوندهای گرامی، حالا این به خاطر جذب نکردن خود حوزه بوده یا کمبود داوطلبین نمیدانم.

نتیجه آن که به این نتیجه(چه نتیجه در نتیجه‌ای شد) رسیدم که چند وقت پیش که پیشگو به من گفت که یک منزوی موفق در کار خواهم شد فکر میکردم که تقصیر من است که منزوی‌ میشوم، ولی حالا می‌فهمم انگار تقصیر اطرافیان است که نمیتوانند با من هم قدم شوند و من را مجبور میکنند که تنها جلو بروم.

این حجم از خلوتی کتابخانه باعث میشود حس کنم یکی از ثروتمندترین اشخاص جهانم که چندین کتابخانۀ خصوصی برای خودم دارم. کتابخانه سفیران تعداد کولرگازی‌هایش از تعداد مطالعه کنندگانش بیشتر است.

نهاد روحانیت الآن یک نهاد مقدس است، ولی یک نهادِ مقدسِ خسته و خسته کننده، کتابخانه هایش خردادی اند و دی ماهی،فقط در این دو ماه  کتابخانه‌ها شلوغ میشوند، بقیه سال منم و کتابخونه‌های شخصیم و کنترل کولرگازی که حیفم می‌آید فقط برای خودم روشنش کنم.

باورم نمیشه متولد 76 باشین!!!
ای بابا
چرا مگه چشه؟
سیستم آموزشی مون به فنا رفته ست! مدرسه و حوزه و دانشگاه هم نداره! همه ش یکیه. و توی همه شون فقط کسی موفقه که توی ساختارهای فشل آموزشی گیر نکنه و خودش خودش رو دریابه و برنامه داشته باشه.

منم فکر می کردم خیلی خبرهاست توی جامعه الزهرا، ولی....:(
فکر نمیکنم به فنا رفته باشه
در واقع از اول اصلا به شکل فنا شکل گرفته بوده :|
استعداد سالاری نیست بوروکراسیه و کاغذ سالاریه!
کامنت قبل رو نوشتم و بعد کامنتهای قبلی رو خوندم!
حوزه مگر سگ هم دارد که به دانشگاه بیارزد؟!
متاسف شدم از خواندن این جمله تون. واقعا متاسف شدم.
حقیقتش اینه که حوزه سگ هم داره :| ولی از باب مجاز و اشاره به طیفی که میگن من سگ رقیه ام من سگ سکینه ام
و شاید دیده باشید که در هیئت ها عو عو میکنند و در کربلا هم قلاده به خودشان میبندند و چار دست و پا...

راستش من دوستی به نام مرتضی داشتم که 6 سال باهاش زندگی کرده بودم و تا این حد با او صمیمی بودم که غذایمان را حتی با یک قاشق میخوردیم بعد از جدا شدن به خاطر رفتنش به دانشگاه و رفتن من به حوزه، دشمن خونی ام شد و هر روز بیشتر از پیش توی چت باهام بحث میکرد و این اواخر هم که دیگه داشتیم جدا میشیدم میگفت که موزیک راک رو مداحی امام حسین ترجیح میده و تفکرات من پوسیده است و...

صابر هم بود که به همون اندازه سال باهاش دوست بودم و سر جریان رئیسی و روحانی با من درگیر شد و بعد که اول از تلگرام و بعد هم از زندگی اش بلاکم کرد خیلی ساده دو تا دوست که 6-7 سال باهم خاطره سازی داشتم رو از دست دادم و تموم شدند.

یعنی به غیر از این که اخباری از دانشگاه ها دارم که محوریت کار دانشجوها روی چه میگذرد و چطور درس هایشان را پاس میکنند و عمده فعالیت شان به فیلم دیدن و خوشگذرانی میگذرد یا که دانش جویی؟ دوستانی هم داشتم که به عینه لمس شان کردم که دانشگاه آن ها را از من کند و غصه اش را بر جای گذاشت.

امید بود که دانشگاه حداقل کاری که میتواند بکند این باشد که دختر و پسری را در دانشگاه به هم برساند ولی دانشگاه همین کارکرد را هم ندارد. خودتان بهتر میدانید که اکثریت اساتید و دانشجویان دانشگاه فازشان چیست.

هر چند جمله من بی ادبانه بود ولی لفظی بهتر از این برای توصیف حوزه و دانشگاه پیدا نکردم که خیلی مجمل بتواند بگوید دانشگاه در چه وضعیتی است، این که دانشگاه چه مشکلاتی دارد را من از زبان آن هایی شنیدم که از دانشگاه به حوزه پناه آورده بودند و ناله میکردند.
قل انما اعظکم بواحده ان تقوموا لله مثنی و فرادی :)
إن شا الله عامل باشیم
شما خودتون سال چندید؟
۴
خیلی ناراحت شدم از پست تون
چون یکی از نزدیکانم امسال با کلی تلاش و مقابله با مخالفت های فامیل و جو سنگینی که وجود داشت به حوزه رفت.

براش ناراحتم...
بستگی به خودش داره و اراده اش. ناراحتی نداره منم موقع اومدن قرار بود شیری که تو نوزادی خوردم حروم اعلام بشه ولی الان حلال شده.
شاید ایشون جزو ده درصد به درد خور حوزه بشه خدا را چه دیدید
شما طلبه های پونز می رید حوزه رو خط خطی می کنید منم دانشجوی پونز میرم دانشگاه ها رو خط خطی می کنم خخخ
این طوریام پیش نمیره
میری دانشگاه خودتو خط خطی میکنی
پس من حوزه نمیام اگر اینطوره همون دانشکده تربیت پاسداری یا حقوق رو میخونم
همه چیز بستگی به همت خودت داره 
دانشگاه بهتر از حوزه نیست
حوزه با تموم مشکلاتش سگش به دانشگاه می ارزه
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
امام خمینی اولین بار مسئله قیام و انقلاب را سال 1320 مطرح کردند که آیت الله بروجردی...
همین شد که بعد از فوت آیت الله بروجردی امام خمینی قد علم کردند و انقلاب شکل گرفت

در آن بجبوجه انقلاب و مبارزه یکی از علمای اعلام! به امام خمینی نامه نوشت و در نامه اش فقط سه جمله نوشت:
تند می‌روید، تند می‌روید، تند می‌روید...

امام ما هم در جوابش سه جمله نوشت:
کند می‌روید، کند می‌روید، کند می‌روید
Designed By Erfan Powered by Bayan