سکوتــــــــــ

اوج بگیر حتی به تنهایی

تامام شد بالاخره

سلام زندگی 

سلام خونه

سلام ژلوفن

از ساعت 12 دیروز تا ساعت 2 بامداد امروز توی یک اتوبوسِ لعنتی بودم

این قدر وقت داشتم و وسیله‌ای بریا سرگرمی نداشتم تمامِ صحنه‌های زندگیم اومد جلو چشمم

راستی VIP یعنی very important passanger گفتم ذهنتون درگیر نشه ;d

خاطرات سفرِ چند روزه(در حال تکمیل):

یک- از ساعتی که نمی‌شد دیگه به ساک‌ها دسترسی داشت سر درد گرفتم و ژلوفن داخل کیفم بود ولی نمی‌شد بهش دسترسی داشت.

دو - وقتی داشتیم حرکت می‌کردیم زمانِ حرکت یک آقای جوونی با کلاهِ مذهبی کاموایی خیره بهم نگاه می‌کرد که بهش سلام کردم و جواب سلامم رو داد.

گذشت و موقع شام اتوبوس توی نهاوند نگه داشت. نشستم روی یکی از صندلی‌های رستوران و ادامه کتاب فطرت شهید مطهری رو می‌خوندم که یه دفعه یه صدایی خیلی آروم گفت آقا! برگشتم دیدم همون اوشون که چهره‌شون داد میزد طلبه‌ است یک لقمه‌ای سمتِ من تعارف کرده، ما هم به حسب پذیرفتن تعارف مومن ازش گرفتیم و خوردیم. 

یک لقمه با محتویات خیار، گوجه، سیب زمینی و گوشت. دوباره یکم دیگه گذشت دوباره یه صدایی اومد آقا! برگشتم باز یه لقمه دیگه گرفته بود سمتم ناخودآگاه گفتم عی بابا بسه دیگه شرمنده میکنی، خلاصه دومی رو هم گرفتم خوردم.

باز مشغولِ مطالعه شدم و بلند شدم برم که این یوغ شرمندگی از روی ما برداشته بشه که باز دوباره: آقا! و با یه لبخند گشاد روی صورتم نگاهش کردم و لقمه سومو گرفتم و گفتم خدا خیرت بده. مستر"آقا" هر دفعه از روی میزش بلند میشد و ده قدم سمتِ من می‌اومد. خلاصه مبقی مطالعه رو کنار آب‌های یخ بستۀ بیرون کردیم.

سه - میونِ خواب و بیداری و مرور خاطرات همراه اشک ریختن بودیم که یه دفعه دیدم یه اتوبوس و تریلی کج شدن افتادن، گفتم نکنه ما باشیم و عینِ فیلما مردیم و نفهمیدیم، انگشتمو گاز و گرفتم و با دقت که دیدم فهمیدم کجای کاری! فقط یه تونلِِ یا سوله است با چراغ‌های رنگارنگ روش! ( لازم به ذکره که من فوبیای اتوبوس دارم و هر لحظه احتمال تصادف و مرگ رو میدم!)

چهار - جهت تلطیف فضا رفتم صندلیِ جلوی ماشین نشستم تا جاده رو نگاه کنم و کمی حوصلۀ سر رفته رو درمان کنم که فهمیدم شیمیایی زدند! من هم هر چی از کتاب آمادگی دفاعی یادم بود اومد جلوی چشمام و یک دستمال کاغذی رو به صورت دو لایه گرفتم جلوی دماغم.

حدود نیم ساعت تنفس با دستمال کاغذی به خاطر بوی گند جورابِ یکی از غیر هم وطنانمون ارزشش رو داشت که جاده رو ببینم، معاملۀ جالبی بود. حالا هی بیاییم بگیم ما نژاد پرست نیستیم، ولی بهتون قول میدم یک ایرانی زیاد نمیتونه با فرهنگِ یک عرب یا پاکستانی یا ... راحت باشه.

چیزی که ما از عرب‌ها دیدیم اینه که زیاد تو قید و بند محیطِ عمومی نیستند. توی اتوبوس بلند بلند حرف می‌زنند، داد و بیداد می‌کنند، حتی چت تصویری می‌کنند. یک کلیپی یا چیزی می‌بینند با صدای بلند. این هم مزیته هم عیب، عیب برای ما بی اعصابا که عادت نداریم و مزیت برای خودشون که هیچ وقت اذیت نمیشن. جلوی اتوبوس هم همشون خر و پف می‌کردند در حالی که راننده دشت موزیکای محسن ابراهیم زاده رو با صدای بلند گوش می‌کرد. اینا هیچ وقت مشکل اعصاب و روان نمی‌گیرند.

پنجم - در زمانِ رفتنِ اتوبوس با باقر ابومحمد آشنا شدم. یک مردِ عراقیِ با فرهنگ! داستان ازونجایی شروع شد که داشتم نهار می‌خوردم که غذا رو گرفتم سمتشو با نهایت توانِ الفاظ و لهجه عربی گفتم: تفضّل بعد که گفت نه گفتم جدّاً! یه جوری گفتم که گفت عراقیّ(یعنی عراقی هستی) گفتم نه بابا ایرانی‌ام. خلاصه کلی حرف زدیم و از بچه و داداش و پسر خاله‌اش گفت تا داماد و نوه و خواهر و... .

یک سوالِ سیاسی ازش پرسیدم که نظرت در مورد سیاسیون عراق چیه؟ گفت همشون فاسدن. می‌گفت یک امیدی به نماینده حشد الشعبی داشتیم که اونم تو زرد از کار در اومد و ساخت و پاخت کرد.

میگفت برادرش توی جنگ هشت ساله موجی شده و هر دو سال مجبورند ببرنش بیمارستان فارابی اصفهان. میگفت پسرخاله‌هاش توی جنگ با داعش بودند و یکی‌شون شبکیه چشمش آسیب دیده. خیلی داستان برای گفتن داشت.

انصافا برای من یه هفته گذشت ...
چی کشیدی این مدت
خدارو شکر که تموم شداااا
فقط همین امروز بساطی بود
از خواب موندن کلاس اول شروع شد و خون دماغ شدنم زیرِ پتو
تا مشکلِ خارج کردن موتور از حیاط در 20 دقیقه و گم کردن کلاه کاسکت و...
بساطی شده این زندگیِ ما
آقا مگه کلاهم مذهبی داره؟؟!!
به نظر من دیگه این کلاه‌های کاموایی علم شده بر مذهبی بودن
آقا از وقتی که بچت به دنیا اومده دیگه فقط پستایی که اونم باشه جذابه
:(
یعنی این جذاب نبود؟
از قرار معلوم خیلی بچه دوست داری
شنبه ۲۲ دی ۹۷ , ۱۳:۴۰ امید شمس آذر
کلاه مذهبی؟
آقا اختراعِ خودم بود
شنبه ۲۲ دی ۹۷ , ۱۵:۲۷ دخترک مژده دهنده
سلام
دعوتید به به پویشی که در وبلاگ بنده!
دنیا#باید#امام زمان عجل الله تعالی فرجه شریف#را#بشناسد!
tnx a lot
باشه چشم
شنبه ۲۲ دی ۹۷ , ۱۷:۳۷ آقای سر به هوا :)
سیاسیون خودمون کم بود الان باید غصه عراق رو هم بخوریم!
از یه جایی به بعد آدم میره تو صفحه آبیه و دیگه ویندوزش بالا نمیاد
مزیت برا خودشون :)))
آدمای سیگاریِ رو اعصاب
شنبه ۲۲ دی ۹۷ , ۲۲:۱۸ دختـرِ بی بی
سردر نیاوردم!
عتبات مشرف شده بودید؟
نه ان شاء الله قسمت بشه
یه شهرِ مرزی رفته بودم
خودِ سفر موضوعیت داشت نه مقصدش

من سرِ بحثِ احساسی بودن سیدها از چند تا سیدِ مدرسه مون پرسیدم همشون گفتند که به شدت احساسی‌اند
در عصبانیت، محبت، غم شادی و...
گویا خبر موثق بوده
شنبه ۲۲ دی ۹۷ , ۲۲:۵۴ دختـرِ بی بی
ان شاالله
اللهم الرزقنا...
من که کلا محاصره سیدهام قشنگ لمس کردم
پس قاعدتا من هم سید اصیل نیستم 
فقط تو نژادِ ما یه سدی اومده و رفته xD
چون در احساسات اون شکلی نیستم 
شنبه ۲۲ دی ۹۷ , ۲۳:۱۴ دختـرِ بی بی
نه نمیشه از روی این نتیجه گیری کرد.چیزای دیگه هم هست قطعا
ما چون از طرف مادری هم یه جوزایی به سادات متصلیم خیلی قوی هست این شدت
تو بازی های جام جهانی من از شدت هیجان پامو داغون کردم

10 گرم مورفین بهش تزریق کنید :|
سه شنبه ۲۵ دی ۹۷ , ۱۷:۱۲ ... به دنبال حقیقت ...
VIP
فکر کنم میشه
very important person

چون فقط برای اتوبوس نیست که...توی ورزشگاه و سالن تئاتر هم هست.
آره الآن سرچ کردم یافتم
این passenger  رو من روی اتوبوس خوندمش، منبع قابل اعتمادی نبود :"(
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
اوج بگیر حتی به تنهایی، نیاز نیست کسی همراهی‌ات کند، بعضی‌ها لیاقت هم پروازی با تو را ندارند، مثل کیسه‌های شنی می‌مانند که باید آن‌ها را از بالنِ وجودت بِکَنی و معلقشان کنی میانِ زمین و هوا

شش - چشم‌هایم را که باز کردم غروبِ جمعه به رنگ خون شده بود.
یک چیزی شبیهِ سمتِ چپ تصویرِ هدر ولی خیلی پر رنگ‌تر و مخوف‌تر. با ترکیب رنگ‌های صورتی، سورمه‌ای و قرمز...
در قالب کوه‌های کرمانشاه و دشتی پهناور.
انگار آسمان این بار می‌خواست خون ببارد...
Designed By Erfan Powered by Bayan