سکوتــــــــــ

یادداشت های یک طلبۀ رو به رشد

بیمار عصبی یا آدم خاص یا یک آدم معمولی؟

این دو پست در تاریخ 18 اردیبهشت 97 نوشته شد

ولی منتشر نشد

حالا که میخوانمشان ناخودآگاه لبخندی بر گوشه لبانم پدیدار میشوند و از ته دل خدا را شکر میکنم که از گرفتاری‌هایم رها شده ام و هنوز نفس میکشم. به گذشته که نگاه میکنم تا حدودی از خود راضی ام...


پست 1

شاید دارید مراحل بیمار شدن یک بیمار عصبی را میخوانید 

شاید هم مراحل ساخته شدن و بزرگ شدن یک آدم خاص 

شاید هم یک انسان معمولی که در آخر هچ نمیشود و تلف میگردد


در کل همه چیز بستگی به بینش ام دارد که سختی های کنونی را

نتوانم هضم کنم و افسردگی بگیرم

یا skip بزنم و نادید بگیرم

یا که مثل صدف سنگ هایی که گوشته ی درونم را متلاشی میکنند تبدیل به مروارید کنم 


به قول دیالوگ معروف فیلم های Saw:

Make your choice


پست2

ای کاش در جای دیگری و در زمان دیگری متولد میشدم، در جایی که هیچ چیز نمیدانستم و هیچ چیز نفهمیده بودم. شاید میشد طور دیگری متولد بشوم، شاید سرطانی بودم و قرار بود شش ماه دیگر بمیرم. شاید میشد در کشوری از کشورهای قحطی زده به دنیا می آمدم. شاید میشد در یونان قدیم شاید شاید...

گویند آدمی از دو چیز سیر نمیشود، یکی علم است و دیگری مال، به طرز عجیبی دوست دارم هر چه دیدم و هر چه میدانم را فراموش کنم و مثل یک تکه سنگ در بیابانی باشم بدون فکر بدون عقل بدون فهم.
میگویند قسمت است که در آخر الزمان و در این نقطه ی خاص و در این زمان وجود پیدا کرده ام، قسمت یعنی دلیلی موجه وجود دارد که این امر جبری به این حالت شکل پیدا کرده. شاید در عالم ذر که همه بلی گفتیم من یکی سریع تر گفته ام باهاتم خدا، چون میدانید که اولین وجودی که پیمان خود را با خدا اعلام کرد پیامبر اسلام بود.
یک گنده بازی و لات گری ای کرده ام که الان توش مانده ام، شاید اصلا این داستان هم جبر نیست و اختیاری است و مشکل فراموش کردن من است.
انسان هر چه بیشتر بفهمد بیشتر درد و رنج دارد و خدا گفته که لقد خلق الانسان فی کبد پس ای نفس حماقت جو از چه فرار میکنی که رنج ملازمه ی توست و از تک تک سلول های بدنت برای تو واجب تر است و اقتضایش همین است که برای ساخته شدن رنج را در آغوش گرمت بفشاری.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
Designed By Erfan Powered by Bayan