سکوتــــــــــ

کلبۀ تنهایی کنارِ دریاچۀ بی کسی

باز به چه فکر میکنم

صدای باران می‌آید. دوست دارم، افسارِ گاومیشِ قلم را باز کنم و شلاق احساس را بر پشتش بنوازم و رم کند و هر چه درونِ مغزِ پر شده از تهی‌ست را بیرون بریزد.

مشکل یکی و چهار تا نیست! فقط دوتاست، بر سر هر دو راه هم یک نمک به حرام به اسم شیطان ایستاده تا خاک مالی‌مان کند. مسیر اول گناه است و ضعف نفس دومی به ظاهر بندگی است و قوتِ نفس. در اول عزت نفس زایل می‌شود و در دومی غرورِ حاصل از بندگی، سعی‌ها را زایل می‌کند.

استادم، استادی که در مسیر مشهد تصادف کرد و هر چه در قبرستان نوی قم در لا به لای قبرهای باران گرفته دنبالش گشتم می‌نویسد: ارزش انسان‌ها نه به استعداد و امکانتشان است و نه به عملشان! ارزش‌شان به سعی‌شان است و سعی یعنی نسبت اعمالمان به امکاناتمان. راستی ایشون استاد دیروزِ و امروز نیست، استاد یک دهه قبل است که به شکلِ غیر حضوری شاگردانی مثل من دارد. استاد علی صفائی حائری را می‌گویم. معروف به عین صاد.

استاد یزدان پناه را امروز دیدم، می‌گفت...(راستی اصلا یزدان پناه کیست، عین صاد چیست؟ جواد جان از چیزهایی سخن میگویی که خواننده تا به حال ندیده و نشنیده. - خب برود ببیند وبشنود، اصلا خداوند گوگل را برای چه خلق کرد؟)

اگر این منذرِ درونی اجازه دهد داشتم عرض می‌کردم استاد یزدان پناه امروز می‌گفتند: باید با تاسف اعلام کرد حوزه علمیه در قد و قامتِ انقلاب ظاهر نشده. بعد اذعان کرد، ادامه داد، بیان نمود، تببین کرد و اظهار داشت: شهید مطهری سه ویژگی مهم داشت: 1- دقت و هوش بالا 2- همه جانبگی ایشان در علوم 3- نظام مندی مطالب‌شان.

قرار است چه نتیجه‌ای بگیریم از پستِ آشِ شله قلم کاری؟ من وظیفه‌ای دارم و شما وظیفه‌ای، به خدا همین هفتۀ گذشته گفتم: خدایا ببین، ما رو در یک معرکۀ عجیبی خلق کردی به نام آخر الزمان، اخر الزمانی که اندازۀ هزار تاریخِ تمام شده کش آمده در غیبت امامی و در فقدان پیامبری، در قحطی معرفتی و در تنهایی بی همسفری، من هر چه قدر بتوانم، در حد توانم برایت کار می‌کنم، شمام مردونگی کن همون طور که در قرآن گفتی با هزار تاکید که من قطعا جتما جازما ضرورتا اگر دین من رو نصرت کنید یاری تون می‌کنم. و لَیَنصُرَنَّ الله مَن یَنصُرُه....

وظیفه من این بود در حد پاششِ مغزِ خط خطی شده‌مان معارف را به شما منتقل کنیم. وظیفه شماست اگر دیوانه‌ای دیدید صلواتی بفرستید و رد شید و برایش دعا کنید شفایی بگیرد.

مابقی اصطلاحات حاضر در ذهن را به شکل کوتاه بیان می‌کنم:

احمدِ عزیزی در کتاب یک لیوان شطح داغ نمی‌دانست می‌خواهد چه کند، می‌نوشت و فرمِ قلمش و لفاظی‌هایش را به رخ ما می‌کشید و به عالم و آدم چیز می‌گفت. بخشِ شطح فلسفی‌اش که گندش بزنم فقط بافته بود، خب عزیزم هر چه که به ذهنت می‌آید را نریز روی کاغذ. خودش هم در مقدمه می‌گفت ویار تکلم دارد.

سقای آب و ادب سید مهدی شجاعی کتاب زیبایی بود ولی فقط زیبا، نمی‌دانم ادیبان چه مرگشان است که جان به جانشان کنی در یک جاهایی عقل را فراموش می‌کنند، در بعضی جاها نقدهای کلامی و فلسفی دقیق می‌شد وارد کرد.

اشکلاتی وارد کردنی که شاید طرفدرانش مثل طرفداران سید جواد ذاکرِ مرحوم  توجیهاتی بیاورند و بگویند عرفانی سخن کفته، در این زمونه که آقای حمید هیراد می‌آید و از می می‌خواند و عمراَ در عالم مجردات قدم زده باشد...

مِی خواری عرفا، سگ مست کردن نیست عزیزِ دلم

نیمه شب بگیر بخواب نمیخواد بری پی می خواری اَت

- بیخیال، اصلا تو خوبی، آفرین

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
پسری در کلبۀ تنهایی کنارِ دریاچۀ بی کسی، روزها با قایقِ تخیلش ماهی‌گیری می‌کند و شب‌ها، زیر نورِ شمعِ تفکر کتاب‌های آینه‌ای‌ را ورق می‌زند و با جوهرِ قلمش کاغذ‌های سیاه را سفید می‌کند.
او همیشه تهدیدی برای تاریکی خواهد بود، خودش، قلمش و شمعش...
Designed By Erfan Powered by Bayan