سکوتــــــــــ

اوج بگیر حتی به تنهایی

این موبایلِ لعنتی و این کتابِ مردنی

گوشی موبایلی پای کتاب نیمه جانی را گرفته بود و با صورت روی زمین میکشید. یک دستش به بیل بود و دیگری به انتهای جلد کتاب. خون از لای ورق‌های کتاب می‌چکید. به پای درختی رسید و شروع به بیل زدن کرد. کتاب با آخرین توان باقی مانده‌اش زمزمه کرد: شاید یکی پیدا شد و به داد من رسید. شاید هنوز هم طرفداری داشته باشم. شاید دیر نشده باشد. در همین فکرها بود که موبایل از جیبش یک هشتگ آبی با لبه‌های تیز  به توی حلقوم کتابِ بیچاره کرد و کتاب پس از یک لرزش کوتاه جان داد. 

بعد هم موبایل شروع کرد به تکه تکه کردن اعضای کاغذیِ کتاب و خیلی مرتب داخل قبری که کنده بود گذاشت. بعد هم خاک‌های تپه شده را با سرِ بیلش آرام هل داد توی قبر و بعد که کامل قبر را پر کرد با پشت بیل رویش کوبید تا حسابی صاف شود. 

با لبه‌ی پایینی گوشی‌اش کلمه‌ی کتابخانه را روی قبر نوشت. آخر سر هم ایستاد و کمرش را خم کرد و شبیه کاغذی تا شد و از لای پایش عکس سلفی‌ای گرفت به طوری که قبر هم از لای پایش معلوم بود. شاید عجیب باشد این طور عکس گرفتن ولی مجبور بود. چند تا مشت هم توی شکمش کوبید و در کپشن سه کلمه نوشت: #روز_کتابخوانی_مبارک

عجب داستان غم انگیزی بود ...
و واقعی ...
غم انگیزتر داستان همه روزه ماست :(

تامل برانگیز و تلخ...
البته داشتم با خودم فکر میکردم
اون موقع که گوشی نبود کتاب هم نبود
این جای اون رو نگرفت
ولی موبایل خیلی ها رو که میتونستند کتاب خون بشن و خیلی ها که کتابخون بودند رو از راه به در کرد
خیلی زیبا نوشته بودید.
یه لحظه خواستم گوشی رو بندازم دور، به خودم اومدم گفتم جوون این مطلب واقعی نیست، صرفاً جهت به خود اومدنه.
نچ
نمیتونید خوب دروغ بگید
من نویسنده خوبی نیستم
:))
میخَند؟
خدایش خوب نوشتی
ممنونم
از بزرگی شماست که کسی رو تشویق میکنید
عالی بود.
پس همه عشق داستان و تخیلید 
باشه این طور مینویسم
هیچ تفکّری مادامی که با هنر آمیخته نگردد، در تاریخ ماندگار نخواهد شد.
امام خامنه ای
منبر واقعی الآن سینما و فضای مجازیه
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
اوج بگیر حتی به تنهایی، نیاز نیست کسی همراهی‌ات کند، بعضی‌ها لیاقت هم پروازی با تو را ندارند، مثل کیسه‌های شنی می‌مانند که باید آن‌ها را از بالنِ وجودت بِکَنی و معلقشان کنی میانِ زمین و هوا

شش - چشم‌هایم را که باز کردم غروبِ جمعه به رنگ خون شده بود.
یک چیزی شبیهِ سمتِ چپ تصویرِ هدر ولی خیلی پر رنگ‌تر و مخوف‌تر. با ترکیب رنگ‌های صورتی، سورمه‌ای و قرمز...
در قالب کوه‌های کرمانشاه و دشتی پهناور.
انگار آسمان این بار می‌خواست خون ببارد...
Designed By Erfan Powered by Bayan