ســکــوت

لطفا سکوت را رعایت فرمایید

چاله‌ش "متفاوت فکر کنیم"

در چالشی که «یک مسلمان» شروع کردند، شما باید یک جملۀ ساده رو انتخاب و سعی کنید اون رو به به شکل ادبی بازنویسی کنید.


مثلا جمله‌ای که خودشون نوشتند: 

و من آمادۀ رفتن شدم.

و بعد بازنویسی اون جمله:

و نشستم به بستن بند کفش‌هایم.


*هر چند تا که دوست داشتید و تونستید بازنویسی کنید.

*این چالش تمرینی برای نویسندگی است.

* اصل چالش به این شکلی که من در این پست می‌نویسم نیست، من آن یک جمله را کش می‌دهم و بازنویسی می‌کنم تا با ذره‌ ذره‌های وجودتان حسّش کنید.


ممنونم از دعوت برادر بزرگتر، من جملۀ ساده‌ را نمی‌نویسم و حدس زدنش را می‌سپارم به ذهن خودتان، فقط در قطعه‌های کوتاهی بازنویسی‌‌‌ می‌کنم:
1- اسمِ خودم را بلند صدا کردم، پژواکش به گوشه‌های رنگ و رو رفتۀ اتاق خورد و صدایم در اتاق پیچید، برگشت و محکم به صورتم خورد و من را از روی صندلی به زمین انداخت.
2- من سکوت کرده‌ بودم و او سکوت را فریاد می‌زد، او امیدی داشت به این که صدایش سکوت را بشکند، تفاوتمان در این بود که دهانش را طوری که بخواهد عربده بزند باز می‌کرد ولی صدایی از گلویش خارج نمی‌شد. رفتم جلو و نگاهش کردم، خودم را دیدم که روبروی آینه ایستاده‌ام.
3- در راهروی بی انتها می‌دویدم، دیوارها و کف زمین به رنگ سادۀ سیاه بودند و سقف به رنگ سادۀ سفید، مسیر تمام شدنی نبود و جز صدای پاهایم، صدای دیگری وجود نداشت، خودم را دیدم که دارم از روبرو می‌دوم، ترسیدم و ایستادم و در جهت خلاف فرار کردم.
از روبرو هم یکی دیگر شبیه خودم داشت می‌دوید، ایستادم و منتظر، هر سه به هم برخورد کردیم و مثل تکه‌های آینه شکستیم و روی زمین ریختیم. روی زمین تکه‌های آینه، سفیدی سقف را منعکس می‌کردند.

دعوت می‌کنم از محمدرضا که چند شب پیش خواب دیدم رفته‌ام سیستان و بلوچستان پیشَش و پرنیان و آقا امید شمس آذر و میرزا مهدی که دعوتش کردند من چی بگم؟ و جَوونِ تنها...
(Loading...)
و رئوف و حمید آبان و نا دم و مبهم و دختر بی بی و... و همتون کلّاً

حسرتگاه تاریخ

مکالمه‌ها ربطی به هم ندارند اما چون دربارۀ انسان هستند، از مربوط هم مربوط‌ترند.


-من بیست سال سابقۀ وبلاگ نویسی دارم.

+چه گلی با یک سالش به سرِ ما زدی که با 20 سالش قراره بزنی؟


-داداشمون مسلط به زبان فرانسه هستند.

- با زبان فارسی چه کار خاصی کرده که حالا تصمیم گرفته با زبان فرانسه بکنه؟


- دفاعیه رو که انجام بدم، مدرک دکترام رو قاب کردم گذاشتم رو دیوار کفِ همه بِبُره. بعدشم به پشتوانۀ همین مدرکه که حرفام رو میزنم.

+ وقتی دیپلم گرفتی چه تغییری تو دنیا ایجاد کردی که حالا که دکترا گرفتی میخوای جهان رو متحول کنی؟


- امسال دیگه میخوام سفت و سخت بشینم پای درس شاگرد اول شَم، از اول خوب شروع می‌کنم.

+ نمی‌تونی، خودتو گول نزن، اگر اول سال تحصیلی شد و شور و شوقی توی خودت دیدی، یعنی هنوزم بچه‌ای و بزرگ نشدی، تولد تو باید از درونت باشه، نه از جوگیریِ اول سالِ تحصیلی و این مسکّن موقتیِ مزخرف!


- خدا ایشالا یه دختر خوب نصیب ما بکنه، غلامیش رو میکنم، میگن تا آدم ازدواج نکنه آدم نمیشه.

+ تو اگر میخواستی آدم شی، همون موقع که میگفتی سربازی آدم رو مرد میکنه میشدی، بدبختیِ تو اینجاست که فکر میکنی این مناسبت‌های زندگیت تغییری توی رفتارت میده.


- خدایا ظهور آقا رو نزدیک کن، بلند بگو: إلهی آمین!

+ نه خواهشا بگید آقا تشریف نیارند، با این جماعت جوگیری که من می‌بینم آن چنان اتفاقی قرار نیست بیفته، مایی که ما باشیم بازم معصوم دستمون برسه می‌کشیمش، دو روز عکسشو توی گوشی‌هامون این ور اون ور می‌کنیم،شایدم گذاشتیم روی عکس پروفایل‌مون!بعد هم میشه مثل تمام پیشواهایی که تنها موندند.


- حول حالنا إلی أحسن الحال و اشکی میریزه و توی سررسید سالِ جدیدش برنامۀ روز اولش رو می‌نویسه.

+ زرششششک اخوی، زرشششک، آخر سال هم دوست دارم سر رسیدت رو ببینم.

***

یک قاب عکس قهوه‌ای چوبی گرفته توی دستش و خیره نگاش میکنه، توی عکس خودش نشسته با موهایی که تا روی گوش‌هاش اومده، دستی به کفِ کلۀ کچلش میکشه و بر میگرده به سمتِ رفیق پیرمردش، ولی اونم خواب رفته و صداش خُر و پفش کل فضا رو پر کرده. توی ذهنش پر شده از حسرت‌هایی که حافظه‌ش هنوز به یاد داره.

63 سال حسرت جمع شده توی بدن چروکیدۀ پیرمرد، از 15 سالگی حسرت داشت تا الآن ولی هیچ کاری برای تغییر و تبدیل به اون چیزی که می‌خواست نکرد.

طولانی‌ترین پست 1398

به علت وحشیانه نویسیِ امشبم، فقط یکی از عناوین را بخوانید...


«آش شله قلم کار یا مقدمه»

کشکول‌م را ببرم پیش خزانه دار کلماتم تا آن را پر کند و پستی داشته باشم در این نیمه شبِ خسته!

اگر کارما واقعیت داشت، در زندگی قبلی‌ام در چه کالبدی زندگی می‌کردم؟ شاید إبن سینا بودم که الآن در شرایطی دیگر متولد شده‌ام، با سردی جات ضعفِ حافظه دارم و حتی یک بیت شعر را نمی‌توانم حفظ کنم، نه من علاقه‌ای دارم و نه آن بخشی که در ذهنم مشغولِ حفظِ شعر است شعور کافی به خرج می‌دهد.

امشب نشسته بودم و جریان‌های ضدّ اسلامی را می‌نوشتم، همه را نوشتم و به رضا نشان دادم، فمنیست و آتئیست و برانداز و... گفت یک دسته کم است و آن هم خودی‌ها هستند. چه احمقانه! مهم‌ترین دسته را فراموش کرده‌ام، دسته‌ای که بزرگترین ضربه را زده‌اند خودِ روحانیون و خودِ حزب اللهی‌ها بوده‌اند.

تندوری‌ها و کندروی‌ها و جهالت‌هایشان بزرگترین ضرر برای دین بوده‌اند، بلایی که یک حرکت انگشت اشارۀ آخوند فاسد می‌آورد هزار شبهۀ فلسفی آتئیست نمی‌آورد.


«استادِ اعتقادات»

استادی داریم، مثل استاد پارسال، ولی بهتر از او، کسی که من را یادِ زن پادشاهِ قصه‌های هزار و یک شب می‌اندازد. از 50 دقیقه کلاس، شاید 20 دقیقه بخشی را به داستان‌های تاریخی و عرفانی و فلسفی و... می‌پردازد و 20 دقیقه هم به تکرار حرف‌های کلیشۀ جلسات گذشته.

به هر چیزی می‌پردازد جز آن چیزی که منجر به تفکر و استدلال شود، یک روز از همین روزهای ولرمِ پاییزی بود که سرِ کلاس داغ کردم.

دایم با خودم کلنجار می‌رفتم بگویم، نگویم، طیّ استدلالی به این نتیجه رسیدم که باید بالاخره حرفی بزنم، استدلال این بود: این استاد دارد وقت ما را با اطلاعات بی اولویت‌ش تلف می‌کند و وقتِ طلبه شریف است، جامعه بسیار نیاز به تبلیغ مخصوصا در مسائل کلامی و فلسفی دارد و استاد این گونه درس می‌دهد. پس باید تکانی به او بدهم.

طوری که فقط او بگوید این است و ما بگوییم چشم، قطعا همین است سرورم! داغ کردم و گفتم ببخشید استاد، این کلامی که شما درس می‌دهید اصلا طلبه را مسلَّح نمی‌کند که پس فردا بخواهد با کسی ارتباط بگیرد و شبهاتش را جواب بدهد.

بعد هم شروع کردم و برهان نظم را زیر سوال بردم و ربطش دادم به بیگ بنگ و خلق را زیر سوال بردم و ربطش دادم به فِرگشت و بعد هم با خود فکر کردم شاید فقط کمی استاد به خودش بیاید و تصمیم بگیرد سبک و روشش را عوض کند.

وقت طلبه شریف است، این قسمتِ استدلالم مشکل داشت، دو تا از دوستان نزدیک در همان داغ کردن‌ها پریدند و گفتند فِرگشت غلط است و اصل تلفظش فَرگشت است و بعد خندیدند، این جا اولین ناراحتیِ امسالم بود...

این‌ها که گیر یک تلفظ هستند و تفاوت روولوشین و اوولوشن و رویلیشن را نمی‌دانند

بگذار بسوزند و بگذرند، گاهی دوستانم هر کاری می‌کنند جز چیزی که نزدیک به طلبگی شود... هر کاری غیر از طلبگی...

استادِ اعتقادات، استاد است، استادی بزرگ در رشتۀ خاصی از اعتقادات، در رشتۀ کم ارزش و سطحی جلوه دادنِ عقاید...


«این فلسفۀ احمقانه!»

فلسفه خوب است، اما برای حرف‌های گنده گنده زدن، وقتی که واردِ انسان شناسی می‌شود به کلّ آن را قبول ندارم، وقتی از علیت و نظم و عین ربط صحبت می‌کند غمی نیست، اما وقتی که از فطرت صحبت می‌کند و علوم حضوری را خطاناپذیر می‌داند. دسته بندی می‌کند و برای آن شدت و ضعف قایل می‌شود در حالی که اصلا نیست! در این جاها انگار فرش را از زیر پای فلسفه کشیده‌اند و با سر به گوشۀ جدول جهالت خورده.

دکارت حیوانات را ماشین‌های دقیقی می‌دانست که حسّ و اراده ندارند، پیروانش هم سگی را گرفته بودند و اذیتش می‌کردند و می‌گفتند ببین چه دقیق است!

افلاطون هنرمندان را می‌کوبید، چون می‌گفت هنر نقاشی عبارت است از بازنمایی واقعیت و اهمیتی ندارد، اما او در زمانِ خودش محصور بود و سبک‌های جدید و ارزشمند بعدی را ندید.

نیچه در زندگیِ خودش مانده بود، یک بار رابطۀ جنسی داشت و از همان یک بار هم بیماری گرفت و آخر سر هم جنون.

میشل فوکو از دوستداران روابط سادومازوخیستی و روابط جنسیِ گروهی بود و...

آدم‌هایی که حرف‌های گنده گنده زده‌اند ولی زندگی خودشان را هم نتوانسته‌اند جمع کنند. حرف‌هایشان خوب است، ولی فلسفه باید حیطۀ خودش را بداند و من معتقدم برای انسان شناسی عصب شناسی و روانشناسی تجربی بیشتر به کار می‌آید.

هنوز که هنوز است براهین اثبات روح برای من مسخره است، فکر کنید برای اثباتِ روح از منِ ثابت استفاده می‌شود و می‌گویند شما تا ابد هویت‌تان ثابت است و چون ثابت است پس ربطی به سلول‌های بدن شما ندارد، مثلا اگر دستِ شما قطع شود باز هم هویت‌تان ثابت می‌ماند و من سوال می‌پرسم اگر کسی مغزش هم ضربه بخورد هویتش ثابت می‌ماند؟

اما با خواب و مسائل ماوراء الطبیعی می‌شود روح را اثبات کرد...


«افسانۀ فَرگشت»

نظریۀ انتخاب طبیعی نمی‌تواند دین را زیر سوال ببرد، می‌تواند مؤیدی بر خلقت الهی باشد، اصلا چه اشکالی دارد که خداوند به این شکل و به طور تدریجی خلق کرده باشد؟

ما در روایت هم داریم که در زمان خلقت آدم هم موجوداتی شبیه انسان روی زمین زندگی می‌کرده‌اند.

و سوالی که من از این عزیزان دارم این است که این همه سال از تاریخ انسان می‌گذرد چرا نسخۀ جدید و پیشرفته و کامل‌تر انسان شکل نمی‌گیرد؟

چرا هنوز موجودات تک سلولی تبدیل به چند سلولی و موجودات آبزی تبدیل به خشکی‌زی نمی‌شوند؟

اگر انتخاب طبیعی درست است پس باید همچنان نیز تغییرات و تکامل در حال پیشرفت باشد. چرا نسخۀ جدید میمون نمی‌آید؟ چرا دمش نمی‌افتد؟

البته که طبق نظریه انتخاب طبیعی، انسان از نسل میمون نیست و آن‌ها پسرعموهای ما هستند.


«جامعۀ نخبگانی مجازی»

من هم از خوانندگان کره‌ای خوشم می‌آید. هم خوشگلند و هم خوش صدا و هم موزیک‌های خوبی دارند که جان می‌دهد با هندزفری گوش کنم.

این همه به ما تهمت زدند که به علایق دیگران احترام بگذارد، مگر من نگذاشتم؟ این‌ها اصلا اصل حرف من را متوجه نشدند و چون صرفا مخالفی پیدا کردند، تمسخر و فحاشی را شروع کردند.

یکی از بلاگرهای بیان گفته بود خب هر کسی علایقی دارد. مثلا شما آب آلبالو دوست نداری نمی‌شود بگویی که بد است.

ایشان هم کُنه و اصل ماجرا را درست درک نکرده بود. علاقه از جنس احساسات است. من چیزی را دوست دارم و دیگری دوست ندارد و این اصلا دلیل بر بد بودن نیست.

از راه علاقه هم بیاییم من واقعا موزیک ویدیوهای کره‌ای را دوست دارم، اما مقابل احساسات قوه‌ای به نام عقل ایستاده و حرِف من تماما عقلانی بود.

با عقل می‌شود هویت را معنا کرد به مجموعه گرایش‌ها و ذهنیات و تفکرات یک فرد و وقتی هویتِ نوجوان‌ها و جوان‌های ما شُد یک خوانندۀ کره‌ای. سبک زندگی‌اش را شبیه او می‌کند و او الگو و اسطورۀ زندگی‌اش می‌شود.

برنامه‌اش می‌شود نوشتن از او و گوش کردن موزیک‌هایش و نگاه کردن عکس‌هایش و خواندن اخبارش، فکر و تخیل و زندگی‌ می‌شود او و چه قدر بد الگویی است یک خوانندۀ کره‌ای!

تمام وقت و عمر صرف یک کارِ لغو بدون نتیجه می‌شود، حداقل برای جواب دادن به شهوات فردی زندگی مادی خودت هم شده بلند و شو کار کن و پول در بیار و از زالو بودن دست بردار.

جامعۀ مجازی به شدت نخبه است، حرفت را نمی‌فهمند، با همان برداشتی که انگار صِحّه گذاشته بر نظریۀ هرمنوتیک است می‌آید و با تو بحث می‌کند و من آن وقت چاره‌ای ندارم جز نخواندن متن‌هایش و بلاک کردنِ حماقت‌هایش.

مثل آن توییتی که از تفاوت مشی آیت الله سیستانی و حضرت آقا صحبت کرده بود، و هیچ کس به کُنه ماجرا نرسیده بود و یا گفته بودند اختلاف نینداز! یا گفته بودند آقای سیستانی بیشتر از این نمی‌تواند کار کند.

در حالی که اصلا بحث او مبنایی و علمی بود، نه مصداقی و سیاسی...

شده‌ایم وارث بنی اسرائیل و حتی بهتر از آن‌ها در بد بودن! موسایی می‌خواهیم که با عصایش سینه‌های ما را بشکافد...


«فهم خانواده برای خانواده»

سخت است برای خانواده توضیح بدهی که الآن که سودای عالم شدن در سر داری، فقط روزی 3 ساعت می‌توانی از 6 ساعتی که خانه هستی وقت بگذاری و روزهای تعطیل 6 ساعتش کُنی.

من خودم را می‌توان منظم کنم که مثلا از 8 تا 11 برای خانواده وقت بگذارم ولی خانواده را نمی‌توانم منظم کنم و بفهمانم که این وقت شماست و استفاده کنید و از شستن ظرف‌ها گرفته تا بیرون رفتن هر چه بخواهید سمعا و طاعتا در خدمتم.

وقتی که وقت تمام شد همسر می‌گوید کجا می‌روی و من می‌گویم وقت تمام شُد و استفاده نکردی و من کارهای مهم‌تری هم دارم.

همسر هم که سابقۀ حسادت به دوستان و کامپیوتر و حوزه را در کارنامۀ خود دارد، این بار تیکه به انقلاب می‌اندازد و می‌گوید برو و به انقلابت برس، آره انقلابت مهم‌تر است :))


«شهید مطهری در جیب بغل»

سیر مطالعاتی شهید مطهری کافی نیست، به حق که علامه جوادی و مصباح از بزرگان علما هستند و آثار آن‌ها خیلی خیلی نسبت به شهید مطهری قدرتمندتر است و وقتی که آن‌ها مُردند، شاید تا چند قرن دیگر هم شناخته نشوند.

می‌توانم برخی صحبت‌های شهید مطهری را نقد کنم، از تصورش دربارۀ إنجیل تا برخی مسائل پوزیتویستی، جالب که امروز کتاب توحید را می‌خواندم از إبن سینا نقل کرده بود که بسیاری از جملات در ذهن انسان دانشمند می‌آید و بعد می‌آید در کتابی می‌خواند و می‌بیند که آن چه در ذهن او بوده روی کاغذ است، این خیلی برای من اتفاق افتاده و استدلالی که کرده بودم که جهان و خلقت باید از ازل باشد نیز از زبان فلاسفه چند صفحۀ بعدش آمده بود.

من می‌گفتم اگر خدا به علت فیاضیت و لطف انسان را خلق کرد، چون این لطف عارضی نبوده و همیشه همراه ذات خدا بوده پس از ازل باید انسان‌هایی خلق شده باشند و شهید با استدلالی شبیه همین عقیدۀ فلاسفه رو توضیح داد.

باید زودتر مجموعه آثار و یادداشت‌های شهید مطهری را تمام کنم و این کتاب‌های لعنتی که چند سال است از پایگاه و مدرسه دستم مانده را به جای خودش برگردانم.


«عبای مشکی، اولین گام عشق»

همیشه به این فکر می‌کنم که لباس روحانیت بپوشم یا که نپوشم، هم فوبیایی احمقانه از پوشیدنش دارم هم این که فکر می‌کنم لازم است. یکی از فامیل با دادن نصفِ هزینۀ یک ختم قرآن، قرار شد برای مادر مرحومش یک ختم قرآن استیجاری بخوانم.

پول را صبح گرفتم، ظهر در کفِ خیابان وقتی با موتور در باران چپ کرده بودم فریاد می‌زدم که: چقدر مسخره است و بعد از ظهر با شلوار کتانِ کرم رنگ که حالا با آسفالت سیاه شده بود به سمت مدرسه بر می‌گشتم.

سر کلاس به همراه طلبۀ دیگری که همیشه دیر می‌آید وارد شدم، او به استاد گفت برای أمر خیر رفته بودم و دیر شد و من هم گفتم برای أمر خیر رفته بودم که درگیر شُرور شدم و بعد شلوار سیاهم را نشانش دادم که وقتی با زانو روی آسفالت خیس افتاده بودم، سیاه شده بود.

حالا این عبا قداستی برایم دارد، فقط وقت نماز می‌پوشم و اولین پله‌ای ست که روی آن پا گذاشته‌ام، خوب هم بِهِم می‌آید، انگار ساختار بدنم برای عبا خلق شُده. از آن آخوندهای برجسته می‌شوم، برجستگیِ شکم مناسبی دارم :)

قول می‌دهم هیچ وقت زمانِ باران روی سرم نیندازم که از پشت مثل یک زن چادر پوشیده به نظر نیایم، ناقابل 140 تومان آب خورد...(روحانی مچکریم، روحانی از ریشات چه خبر؟)


«بخاریِ فهیم و پسرِ نفهم»

اگر جای پسر، بخاری زاییده بودم، به بخاری می‌گفتیم به پسر دست نزند شیر فهم می‌شد، ولی پسرک فسقلیِ ما نمی‌فهمد. سر انگشتش هم یک بار از سوختن تاول زده و باز هم وقتی بخاری را روشن می‌کنیم چار دست و پا می‌دود و به آتیشش خیره می‌شود و مثل این که مرض داشته باشد دست می‌زند به گوشه‌هایش و بر می‌دارد ببیند داغ شده یا نه!

تا وقتی که راه نمی‌رفت دوست داشتم راه رفتنش را ببینم، ولی حالا می‌گویم کاش می‌شد طیّ برنامه‌ای جوری انسان‌ها خلق می‌شدند که تا 5 سالگی فلج بودند و قتی شعور پیدا می‌کردند راه می‌رفتند.

اما انگار این طرح نیاز به تعمیم بیشتری دارد، این را وقتی فهمیدم که از مرز مهران گذشته بودم و برخی آدم‌های بیشعور را دیدم، گفتم کاش کنار مرز از این‌ها تست شعور و فرهنگ می‌گرفتند و بعد راهشان می‌دادند!


«کم حرف بزن»

من که از آدمیت خارجم و عاشقم که بنویسم و حرف بزنم، ولی خداییش آن کسی که در فضای مجازی دنبال فالور جمع کردن است، چه گلی به سر 100 فالورش زده که میخواهد چند هزارتایش بکند؟

مشکل ما آدم‌ها این است که بیش از این که بخوانیم دایم می‌خواهیم حرف بزنیم، فضای مجازی هم که کار را راحت کرده، کمی اندام‌های جنسی را خانم‌ها نشان دهند یا آدم‌هایی کارهای احمقانه بکنند و بعد سیل فالور این‌ها را با خود ببرد و بعد هم که همه ماشاالله صاحب نظر.

بازیگر و کارگردان که فقط باید بیایید در عرصۀ کار خودش یعنی هنر و سینما صحبت کند می‌پرد و حرف سیاسی می‌زند و از همه هم بیشتر دنبال کننده دارد و همه هم که ماشالا با سواد رسانه‌ایِ فول، تاثیر می‌گیرند.


«زم آمد، نیوز»

قیافۀ زم برای من خیلی مظلومانه است. طوری روی صندلی نشسته بود که انگار رفیق‌هایش تنهایش گذاشته‌اند، دلم آن جایی برایش سوخت که در مستند ایستگاه پایانی دروغ به نفوذی اطلاعاتی می‌گفت، من عاشقتم، یه روز نبینمت و باهات حرف نزنم داغون میشم.( این از بخشِ احساساتِ احمقانه)

ولی همین بی شرف بود که دی ماه 96 سبب این همه خرابی و آشوب شد و آن قدر از دستگیری‌اش خوشحال شدم که نگو و جالب این که وقتی برادران اطلاعات سپاه متنی در کانال آمدنیوز گذاشتند، دو غلط املایی احمقانه داشت! عزیم!

آمد نیوز را ما بچه حزب اللهی‌ها بزرگش کردیم، این قدر ازش حرف زدیم که گفتیم چیست و برویم جواب بدهیم و نگاه کنیم، فکر کنم از آن یک میلیون نفر، نصفش امت حزب الله بودند و مابقی هم به دعوت و تبلیغِ این‌ها آمده بودند.

می‌شود جریان و شبهه‌ای را نقد کرد و اسم آن خبرگزاری را هم نیاورد، نمی‌شود؟ نمی‌شود خدایی؟


نوشتن این پست یک ساعت و نوزده دقیق زمان بُرد...

شهید

میخوام برم فامیلیمو بزارم شهید

که اگر یه روز شهید شدم

و خواستن اسم کوچه مون رو به اسم من بزارند

اسم شهید از کوچه پاک نشه

نوستر آداموس

پرت و پلاهای من هم انگار تبدیل به حکمت میشن!

هم اینک شنوندگان عزیز دقت فرمایید، شاهدِ ورودِ زبانِ اردو به بیان هستیم:

و این یعنی پیش بینیِ نوستر آداموسیِ من در پستِ چالش من و وبلاگ نویسی

پی نوشت: بیان قاطی کرده، جملات رو برعکس نشون میده.

از پشت صحنه اشاره می‌کنند منظورش Ωστόσο, η Κινεζική διακρίνεται επίσης για το υψηλό επίπεδο εσωτερικής بوده

۱ ۲ ۳ . . . ۱۰ ۱۱ ۱۲
از خاکسترها بریدیم
و در هوا پخش شدیم و بالا آمدیم

از خون‌ها نیرو گرفتیم
و رنگ خود را بر آسمان زدیم

پرنده‌ شدیم و بالاتر از هواپیما‌ها اوج گرفتیم
برعکس حرکت کردیم
و در اقلیت ماندیم

قلبی تپنده که از عالَم منفصل گشته
و بعد
تپیدیم
و تپیدیم
و تپیدیم

به آخر قصه رسیدیم
و فقط خون بود
و خون بود
و خون

------------------------------------

کلمات و رنگ‌های وبلاگ ظاهر نیستند، باطن نویسنده هستند که نمایشگاه آنلاینی را به نمایش گذاشته‌اند.
اولش که طلبه نبودم به رنگ پوچی و تنهایی و شک، تابلوی مجازی‌ام را ساختم
تابلویی که آینۀ تمام قد من بود.

افسرده بودم و حیران
خاکسترهای باقی مانده از وجودِ دردمندی بودم که گوشه‌ای افتاده بود

مُرده‌ای که صورتش مات و رنگ پریده بود
با یافتن معنایی به اسم خُدا
هویت گرفت

به پشتوانۀ خون‌هایی 1400 ساله به آسمان آمد
آسمان در این جا هم انفصال است هم علوّ و هم بصیرتی بر جامعه

پرنده شُدیم، پرنده‌ای به دور از فلزات زنگ زدۀ ماشینی
خلاف جمعیت دنیا حرکت کردیم

طوری که وقتی همه فرار می‌کردند
ما رو آوردیم

و وقتی همه سرشان در گوشی بود
ما با انگشتمان خورشید را نشان داده فریاد می‌زدیم

سرخی یعنی خون، یعنی عشق، یعنی احساس
سرخی یعنی یک دنیا خاطره از وبلاگ قبلی که در آتش افسردگی خاکستر شد و حالا مثل قلبی می‌تپد
وبلاگی که با «بی نام و نشون» بودنش
اخلاص را به همراه آورده بود

قبل‌ترها که دربارۀ کرم‌های شب تاب نوشتم
گفتم پول که به میان بیاید فساد هم می‌آید
اما باید کمی عقب‌تر بیایم
اسم‌ها که به میان بیایند
همه چیز از بین می‌رود
اصلا چیزی نمی‌ماند که درگیر فساد شود

این منم که با زبان 0 و 1 می‌خوانیدش
نه کلمه بخوانید
و نه رنگی ببینید
کمی دقیق‌تر خیره شوید

انسانی را ببینید که در هزارتوی کلمات سیاه
دنبال لبخند آخرین گل سرخ می‌گردد
Designed By Erfan Powered by Bayan