سکوت

یادداشت های یک جوجه طلبه

چطور طلبه شدم؟! به بهانه روز عرفه

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

مرضی که ابدیت ات را میسوزاند بخش سوم


هر لحظه حالم خراب تر میشد و متوجه نبودم که چه بلایی دارد سرم می آید. صبح در حجره با صدای علی از خواب بیدار میشدم جواد جواد پاشو بریم کلاس، نماز هم که بیدار نشدی. ولی من دیگر حس زندگی کردن نداشتم، بیخیال شده بودم، برایم اهمیتی نداشت، میگفتم خب که چی؟ به چه درد میخورد؟ میخوابیدم، یخلی میخوابیدم از 9 شب که خوابیده بودم تا 6 صبح، از 6 صبح هم ادامه میدادم تا 6 شب... تمام کلاس ها غیبت میکردم.

البته قبلش را بگویم که یک شب که دیر آمدیم به مدرسه، مسئولین مدرسه حجره را از من گرفتند و من هر روز با آن حال خراب که کلاس بغل دستم را هم نمیرفتم باید روزی یک ساعت در مسیر از خانه تا مدرسه تلف میکردم و این چیزی است که انسان سالم را هم بیمار میکند.

بعد از چند وقت که فاز دو قطبی بر من عارض شده بود، دو روز میرفتم و یک هفته نمیرفتم و همه در بهت مانده بودند که این جواد چه مرگش شده؟ جالب آن جا که یادم است یک روز بعد از حدودا دو هفته برگشتم و سر کلاس خوب گوش میکردم که استاد خوشش آمد و ازمان تعریف کرد: این جواد نمیاد ولی میاد خوب گوش میکنه.

این ها را که تعریف میکنم حالم حسابی گرفته میشود ولی چه کنم که حیفم می آید دست چند نفر مثل خودم که چنین مشکلی دارند را نگیرم و اننتقال تجربه نکنم. این غیبت ها کار را کشاند به آن جا که از مدرسه عذرم را خواستند و یک سال حبس تعزیری به عنوان استراحت بهم دادند و خانه نشین شدم. از این جا به بعد من بودم و اتاق و در بسته.
کسی نمیتوانست برایم کاری بکند نه روانشناس نه روانپزشک نه مشاور نه خانواده هچ کس :/ تا آن که همان طور که در این پست گفتم نسخه طب سنتی به دستم رسید.

سال قبلی که کلی کلاس هایش را رفته بودم باید دوباره تکرار میکردم و تکرار هم کردم و یک سال عقب افتادم و تا یک ماه از ماه سال جدید هوس پرت کردن خود از بالکن حجره را داشتم که به کوری چشم شیطان چنین اتفاقی نیافتاد و بعد یک ماه حالم به شدت خوب شد و نسخه طب سنتی روی نسخه ی گران قیمت طب مدرن را کم کرد.

حال نسخه چه بود تعجب میکنید. طب سنتی من رو با همین انجیر و زیتون و عسل و گلاب درمان کرد. صبح ها ناشتا 21 مویز مینداختم بالا و بعد تا برسم سر کلاس هفت تا زیتون میخوردم و برنج رو حتما با زیره سیاه میخوردم و روزی 7 تا خرما و شب هام 7 تا انجیر و صبحونه فقط عسل.

طب سنتی با همین انجیر خشک هم سرما خوردگی را درمان میکند هم افسردگی و هم سرطان :/ کاری غیر قابل باور برای ما آدم هایی که عادت کرده ایم با داروهای شیمیایی خود را نشانه درمانی کنیم.

مرضی که ابدیت ات را میسوزاند بخش دوم

اگر پست قبلی درباره افسردگی را نخوانده اید اینجا را بخوانید...

حقیقت اش آن است که افسردگی ای که طب مدرن درمان میکند بیشتر به درد عمه و خاله خودش میخورد. نه که همیشه جواب ندهد بلکه اصلا جواب نمیدهد کافی است سر بزنید به سایت های پزشکی و مردمی را ببینید که سال هاست روزی چند قرص مصرف میکنند و تنها تغییری که کرده اند افزایش دوز قرص شان بوده و خالی تر شدن جیبشان.

خیلی بد است که بیمار افسرده هم حرص بیماری اش را بخورد و هم درد خرج های بیماری اش را داشته باشد که مثلا روانشناس دلسوز برای یک ساعت مشاوره 50 هزار تومان به جیب بزند و هر روز بر دلسوزی اش نیز افزوده گردد.

حکیم حسین خیراندیش یکی از حکیمان طب سنتی معروف، به پزشکان طب مدرن اعتراض میکند: شما 13 سال زندگی خصوصی من رو نابود کردید. 13 سال همسرم به خاطر جریانات جنگ تحمیلی افسردگی داشت و گوشه ای مینشست و به دیوار نگاه میکرد و زیر نظر درمان شما پزشکان بود و قرص مصرف میکرد. به من میگویند چرا اعتراض میکنی؟
13 سال شما نتوانستید افسردگی همسر من را با هزار روانشناس و روانپزشک درمان کنید تا که خودم با طب سنتی درمانش کردم.

داستان نویسنده به آن جا رسید که هر چه حالش بدتر میشد و میلش به خودکشی بیشتر؛ روانپزشک حاذق دوز قرصش را بالا میبرد و وی را به خانه ی تنهایی افسردگی باز میگرداند. بی انصافی نکنم واقعا از چهره اش معلوم بود که از ناراحتی من ناراحت است ولی چه میتوانست بکند؟
تا آن که...
یک روزی که روی قطب غیر افسردگی بودم و خودم را در اتاقم حبس نکرده بودم از نزدیک حرم رد میشدم که دیدم یک کتابی رو نصف قیمت میفروشن به نام طب سنتی اسلامی با مقدمه حسین خیر اندیش. خلاصه فقط جهت مطالعه گرفتمش و هیچ جوره فکر نمیکردم که طب سنتی هم نسخه ای برای افسردگی داشته باشد.

در طب سنتی منشا بیماری افسردگی را یا سودا میدانند یا بلغم؛ بلغم یعنی سردی و تری و سودا یعنی سردی و خشکی. اگر این دو خلط در بدن بیش از حد شوند یکی از بیماری هایی که ایجاد میکنند افسردگی است. افسردگی بلغمی کسالت و خواب بیش از حد و بیخیالی می آورد و افسردگی سوداوی بی خوابی و پریشانی و وسواس فکری.

طب مدرن در مورد افسردگی دارو درمانی را در کنار روان درمانی دارد، تا این جایش را خوب آمده و ما هم در طب سنتی قبول داریم ولی در ادامه اش ناکار آمد است. کوتاه اشاره ای کنم که در طب سنتی هم برای غذاها و هم برای احساسات و هر چیز دیگری که فکرش را بکنید سردی و گرمی قائل هستند. و علت افسردگی هم سرد شدن جسم و بدن و مغز و سر به خاطر غذاست و هم غم و غصه و فکر و خیال که این ها هم ایجاد سردی میکنند.

و درمان هم به شکل ضد است، یعنی اگر به علت سردی بیمار شد باید با گرم کردنش درمان کرد. میدانید برای خودم هم عجیب است که مگر میشود برای همه چیز حکم کلی داد؟! ولی در تجربه این سیستم خودش را اثبات کرده و جواب میدهد.

این پست هم تمام شد و لی قصه ما به آخر نرسید...

ان شا الله پست بعدی :/
خا چه کنم خسته اید زیاد  باشه نمیخونید :(

مرضی که ابدیت ات را میسوزاند بخش اول

افسردگی بیماری ای است که فقط قابل لمس برای آن آدم هایی است که آن را حداقل یک بار تجربه کرده اند. انسان افسرده در خلسه ای غمگین فرو میرود و تنهای تنها میشود حتی اگر دور و اطرافش پر از دوست و رفیق باشد. حوصله کاری را ندارد اراده حتی بلند شدن هم ندارد حسابی بهم میریزد اطرافیان هم چون نمیدانند انکار میکنند و دلداری هایی میدهند که بیشتر عذاب برایش میشود. مثلا نسبت تنبلی میدهند یا که میگویند به خودت تلقین نکن.

من خودم زمانی چنین مشکلی داشتم البته خیلی شدید بود و به خاطرش بعد از چند ماه متروکه ماندن وبلاگم، آن را پاک کردم، همش  نقشه های خودکشی رو توی مغزم میکشیدم مثل تیغ زدن دست یا پرت کردن خودم از یک ارتفاعی چون یک وضعیتی پیش میاد که هیچ چیز دیگه مزه نداره و فکر میکنی که هیچ کاری برای انجام دادن نداری.

شاید تنها عاملی که مانع مردن من شد اعتقاد دینی من بود که نجاتم داد، این اعتقاد که اگر خودکشی کنم به خاطر این گناه تا ابدیت در آتش آخرین گناه خواهم سوخت. وضعیت روانپزشک و روانشناس و خانواده شنیدنی است. روانشناس فقط گوش میداد و هیچ کار نمیتوانست بکند، فوق کارش ارجاع به روانپزشک بود، روانپزشک هم سوالاتی میپرسد و بعد داروهایی تجویز میکند.

هر هفته که حالم بدتر و بدتر میشد جناب دکتر فقط دوز قرص را میبرد بالاتر و با لبخندش، غمِ من رو راهی خونه میکرد. بدترین چیز افسردگی شیدایی یا دو قطبیه که این رو من با همه وجودم تجربه کردم، فکر کن یک روز از خواب بلند میشدم و حس خوبی داشتم و اثری از افسردگی نبود ولی شب نشده باز بهم میریختم.

این که چی شد برگشتم به زندگی در پست بعد خدمتتان عرض میکنم...

جنگی بین دو طلبه دهه 90 با دهه 60

دفتر خاطرات حاجاقا...

همیشه آدمی چموش و عرف شکن بودم. چرایی اش هم به این خاطر است که شدیدا از تقلید متنفرم. چه آن زمانی که برای مدتی به حوزه شک کردم و چه آن زمانی که به کل، منکر دین و وحی شدم! همه شان برای این بود که نمیخواستم حتی یک حرکتِ بدون عقلانیت و صرفا تبعیتی که بی چون و چرا باشد را بکنم.

امروز سیستم کتابرسانی کتابخانه آیت الله مرعشی نجفی خراب بود و ما را حسابی لنگ گذاشته بود. همان طور که نمیدانید کتابخانه دو سالن مطالعه دارد، یکی سالن مطالعه عمومی است و دیگری سالن مطالعه مخصوص طلاب و روحانیون که قفسه باز هم هست. خلاصه امروز که سیستم خراب بود بعد از یک ساعت مطالعه ی آیین شینتو ژاپنی گرمم شد و پیراهنم را در آوردم و با تیشرت آبی رنگم مطالعه رو ادامه دادم. یکمی که مطالعه کردم جرقه ای عاقلانه در سرم زده شد که باعث سوختن تمام اهداف کوتاه مدتم هم شد، این طور شد که حرف های استاد فاء.نون در گوشم طنین انداز شد که اگه میخوای مرد شی اول قرآن، دوم تاریخ و سوم سراغ علوم عقلی برو، حالا منِ عجول یک دفعه ای رفتم سراغ سینما و شناخت ادیان، آخر مگر معبد شائولین است که بخواهم از مرحله 35 شروع کنم؟ پس شورای مرکزی و مشاوران دستور دادند که کتاب را بوسیده نبوسیده بگذارم توی کیف و برگردم سراغ سالن اسلام شناسی و فلسفه و در کل اصول پی که فنداسیون عقایدم را میریزند.

در شیشه ای را که هل دادم و وارد شدم، پیرمردی تو پر و ریش سفید روی صندلی پشت میز  نشسته بود، تنها در سالن مطالعه طلاب نشسته بود. با صدای آرامی سلام کردم با تعجب سلامم را داد شصتم خبردار شد که داستان از چه قرار است...

گفت: سالن عمومی آن طرف است

گفتم: طلبه ام

چهره اش در هم فرو رفت و گفت: چی میخوای بخونی؟

گفتم: میخوام تفسیر المیزان بخونم 

گفت: طلبه ای و تیشرت پوشیدی؟ یه پیراهن سفید قشنگ بپوش بفهمند مستحب هم هست

بلافاصله پیرهن سورمه ایم رو از کیفم در آوردم، گفتم گرم بود که درش آوردم

گفت: این از زی طلبگی به دوره، طلبه و آستین کوتاه؟

گفتم: اصلا یه سوال؟ من از شریعت دینی سوال میپرسم. این حرکت من از نظر فقهی حرامه؟ این حرکت حتی مکروه هم نیست گرمم بود در آوردم تا راحت تر مطالعه کنم .

گفت: داری توجیه میکنی این حرف ها نیست. مردم باید طلبه را بشناسند یاد بگیر طبق زی طلبگی رفتار کنی

عصبانی شدم داغ کردم گفتم: داری جای خدا تصمیم میگیری؟ اصلا یه سوال حضرت زهرا چادر میپوشید؟

گفت: آره پس فکر کردی چی؟

گفتم: نه آن زمان اصلا چادر نبود، حضرت زهرا عبای عربی میپوشید دست ها هم آزاد بود اصلا توی دین نداریم که کودوم لباسو بپوشی شما کلیک کردی روی چادر، حجاب توی دین شرایطش گفته شده...

گفت: عبای عربی همون چادره دیگه...

از این جا به مدت 5 دقیقه نمیگذاشت توضیح بدهم

بعد 5 دقیقه گفتم میگذاری توضیح بدهم یا نه؟

گفتم: حجاب شرایط داره، شرایطی مثل این که بدن نما نباشه، انگشت نما نباشه، زینت نباشه، اون محدوده ها رو هم بپوشونه حالا چادر باشه یا مانتو فرقی نداره

گفت: در هر صورت این زی طلبگی نیست، یه جور لباس بپوش که مردم بشناسنت، یکی سوال داشت بپرسن، آدم ها میان تو صف شهریه اصلا قیافه شون مثل طلبه ها نیست مثل تو هم همششون توجیه میکنند

گفتم: توجیه چی؟ این جا که نامحرم نیست با تیشرت شدم، شما الان استخر هم میری نکنه لخت نمیشی زی طلبگی نیست... همین جاها بود که همزمان هم حرف میزدم و هم دنبال کتاب المیزان میگشتم، قفسه چهارم موضوع تفسیر، کتاب های سبز 20 جلدی شون رو پیدا کردم...

گفت: اون فرق میکنه، تو میری استخر هیچ وقت لخت مادر زاد نمیشی، شرتتو در نمیاری :|( بی عدب)

گفتش: تو سرباز امام زمانی، جیره خوار حضرتی اگر میخوای موفق باشی طبق زی طلبگی رفتار کن و الا راه خیلی سختی در پیش داری

این جاها بود که اون آقا یا خانمی که همیشه از داخل مرکز فرماندهی روح و روانم بهم تذکراتی میده بهم متذکر شد: اخوی ایشون داره زی طلبگی رو میگه تو داری استدلال فقهی میاری؟ تیشرت پوشیدن حرام عقلِ عرفیه نه شرعی! حالا بزنیش زمین چیزی عوض میشه؟ خودت میدونی که مستحب های مردم برای تو واجبن؟ مکروه های مردم برای تو حروم؟ احترام بزرگتر و ریش سفید پس چی؟

آروم شدم، فهمیدم از جایی غیر حق حرف میزدم، گفتم: آره منم دیدم آدم هایی که شیش تیغ میکنند ، شلوار لی میپوشند حتی سیگار میکشند.

صندلی رو کشیدم جلو نشستم روبروش پشت میز بود گفت: خب اگر گرمته پیراهن بپوش ولی آستین هاشو بده بالا، عادت کن این طوری، اگر میخوای موفق بشی. بعد یک خاطره از زمان جنگ و کومله و دمکرات کردستان گفت، گفت آستین هامونو دادیم بالا و رفتیم لاتی بازی توی کردستان و فبها...

لهجه داشت نمیدونم لهجه ی کجایی..ولی حدس میزنم لهجه اش لهجه ی دلسوزی بود لهجه ای که این روزها کمتر گوینده و کمتر تر شنونده دارد... اصلا دهکده ی دلسوزی خیلی وقت است که کم رونق شده...

 همین جاها بودیم که آقایی وارد شد و با اون مشغول صحبت شد گفت بهش: آقا جون چند وقته نمیای کجایی؟ دلمون برات تنگ شده...

منم بلند شدم رفتم از توی کیفم پیرهنم رو در آوردم و پوشیدم و آستین هاشو دادم بالا و ساعت مچی رو بستم دور دستم و انگشتر دُرّ نجفم رو هم کردم توی انگشت دست راستم و نشستم ، منتظر بودم که حرفش تموم شه برم پیشش، پشت بهش روی صندلی نشسته بودم و مشغول خوندن شدم ولی فکرم پیشش بود هی هر چند لحظه یک بار بر میگشتم نگاهش میکردم دیدم که داشت عبایش را از روی چوب لباسی بر میداشت دفعه آخری که نگاهش کردم لباس های طلبگی رو کامل پوشیده بود. عمامه ی سفید رو روی سرش گذاشته بود، عبای سفید متمایل به سورمه ای رنگش رو پوشیده بود. گویا رنگ لباس هایمان خیلی شبیه هم شده بود

آمد سمتم من هم از جایم برخاستم و روبرویش قرار گرفتم، چهره ی بشاشی پیدا کرده بود، رفتم جلو و گونه هایش را بوسیدم، گفتم عذر میخواهم اگر بی احترامی کردم، گفت کسی که نبود ببینه چیزی نشده خودمون دوتا بودیم. 

با همان لهجه ی شیرینش گفت: دستتو بیار! روی دستم حسابی عطر مالید و گفت خودتو خوشبو کن بَچَه ی گول (همان گل) و بعد هم رفت...

این داستان پوست گوجه!

کلاس که چه عرض کنم پایگاه بسیج... نه پایگاه بسیج هم لفظ مناسبی برایش نیست آخر میدانید خیلی جایمان کوچک است شاید بتوان گفت یک اتاق کوچک حزب اللهی :) را چند وقتی است به عنوان پایگاه بسیج دستمان گرفته ایم به امید فرهنگ سازی و مقدمه ی تمدن سازی اسلامی. اولش هم خیلی چرک و کثیف بود که یک صبح تا ظهر داشتیم مرتب میکردیم و تمیز کاری. و بنده شخصا با یکی از طلبه های دیگر دستشویی هایش را شستیم و آقای صاد چه خوب جارو میکشید و چقدر هم حرف زد درباره ی مدرسه اش که سرمان را برررررد.

این پایگاه بسیج حدود دو سالی بود که خبری ازش نبود و متروکه شده بود، آن زمان هم که بسیج اش فعال بود یک عده brain dead در آن بودند که فقط عاشق باتوم و گشت و عملیات و اصلا خبری از حلقه ی معرفتی و بسیج علمی در آن نبود.

حالا که ما گرفتیمش با بهترینِ بچه هاییم و بدترین مکان، شما اتاق خواب مرا فرض کنید، اندازه ی یکی و نصفی اتاق خواب من جای ماست. دیروز که شهادت امام مکتب شیعه، امام جعفر صادق بود مجبور شدیم کلاس نویسندگی مان را در پایگاه برگزار کنیم.

موضوع کلاس جنگ روانی بود که با هزار مشقت خود را از راه دوری در گرمای تابستان استخوان سوز لب خشک کنِ قم خود را به آن رساندیم. استاد کلاس شروع کرد به تعریف جنگ سخت و جنگ نیمه سخت و جنگ نرم و بعد حرف های تکراری که هزار بار توسط هزار نفر در فضای واقعی فروراد شده بود را باز میگفت که حضرت آقا سال ها پیش گفتند تهاجم فرهنگی و بعد گفتند جنگ نرم... و چه و چه و چه

هر چه هست داستان پوست گوجه که مخاطب به دنبالش قدم در این پست گذاشته درباره ی استاد غیر حرفه ای کلاس نیست. داستان بر میگردد به ساعت ها قبل و کباب خوری ما در مهمانی پا گشایمان در خانه ی دختر خاله... داستان را از زبان گوجه میگویم:

من گوجه ای تنها بودم، یک گوجه ی واقعا تنها، روزی که حسابی قرمز شده بودم کشاورز آمد و مرا از بوته ی فاز سنگینم جدا کرد و در ماشین حمل گوجه کنار هم نوعان ام انداخت، من در آن ماشین و در تکاپوی گووجه ها عاشق یک گوجه ای شدم که ویتامین ث اش انگار از همه بیشترر بود و نامش گوجی بود ...

خلاصه اش کنم، من و او را به دست یک کباب پز بی رحم دادند و من و گوجی در حالی که به چشم های یکدیگر خیره شده بودیم سیخی به داخل بدنمان فرو کردند و در حالی کم کم چشم هایم تار میشدند دیدم که گوجی(نام معشوقه ی گوجه ی داستان) را در آتیش میسوزانند.

به هوش که آمدم در وسط سفره ای خودم را یافتم که انسان ها وحشیانه در آن هم نوعان مرا میخوردند و من آخرین گوجه ( برگرفته از آخرین سامورایی) بودم...

 (جناب شیخ فازت دچار اختلال شده؟ )

داستان را کوتاه کنم این گوجه ی لعنتی تکه ای از پوستش را بر روی ناخون من جا گذاشته بود، خب به نظرتان یک پوست گوجه چه بلایی سر من میتواند بیاورد؟ خدمتتان عرض خواهم کرد...

وسط های کلاس جنگ روانی بود که دیدم یک تکه ی کوچک پوست گوجه ی خشک شده به ناخنم چسبیده، عینهو لاک هایی که خانم ها به ناخن شان میزنند، پوست گوجه را کندم و فهمیدم طبق شریعت اسلام آن وضویی که من با آن نماز عارفانه ام را خوانده ام باطل بوده و به تبع اش نمازمم هم باطل بوده چون آب شور قم نتونسته بوده بره زیره این پیس آو تومیتو

معمولا هم نمازهایی که مشکل دارند به طرز عجیبی حس و حال خاصی دارند. 30 دقیقه فرصت داشتم که برای خود استدلالی دست و پا کنم یا جوری توجیه کنم که این مرحله را skip بزنم اما در هر بارمسئول وجدان سوزی ام از درون فریاد میکشید که مرتیکه سر کیو داری شیره میمالی؟

از آن جا که این بار بخت با شیطان یار نبود، تا کلاس تمام شد بدو بدو پایگاه را ترک گفتم و داخل مسجد شدم. صدای بلندگوی مسجد توی کوچه می آمد؛ وقتی داخل مسجد شدم پیرمردی روی صندلی کنار دستگاه تنظیمات صدا، کنار منبر نشسته بود. از قبل میدانستم که وضو خانه کجاست اما رفتم و ازش سوال کردم تا نگوید بچه جان کجا میروی؟!

نزدیک که شدم جای مهری روی پیشانی اش معلوم بود. پرسیدم وضو خونه کجاست؟ گفت: هااان گفتم: وضو وضو وضوخونه؟ گفت: بلند حرف بزن چی میگی؟ داد زدم: وضو خونه کجااااست؟ اشاره کرد به جایی از مسجد.بدو بدو رفتم و نمازم را تند تند خواندم و بعد یَک تا نفس راحت کشیدم.

بیدار شیم یا زوده؟

 از تاکسی که پیاده شدم در را بستم ولی باید میشکستم :D. چرا که تاکسیران قصه ی ما بسیار حرف زده بود و مخمان را درد آورده بود و کرایه هم بیشتر گرفته بود.

خیابان را تند تند راه می آمدم تا زودتر به خانه برسم. در اینستاگرام خوانده بودم، کسانی که اعتماد به نفس بالایی دارند سرعت راه رفتنشان زیاد است یعنی انگاری که کاری مهم دارند و برایش میروند و با هدف اند. آیا کاری مهم تر از رفتن به خانه بود؟ به نوبه ی خود کاری بسیار مهم بود :|

داستان اصلی از آن جایی شروع نشد که احساس گرسنگی کردم و دو وعده ی شام و صبحانه را یک جا بلعیدم 

بلکه داستان از آن جا شروع شد که تصمیم به خواب گرفتم و کولر را در غیاب رئیس کل کولرهای منظقه یعنی پدرم روشن کردم و در اتاق را بستم و سر مبارک را روی متکا گذاشتم که...

که گوشی تلفن، خود را در دستم جای داد و انگشتم را به شکلی اغوا کننده به سمت و سو هایی برد و مرا در فضای اینستاگرام مشغول و مبهوت نمود و از این پیج به آن پیج و از این طرف به آن طرف گسیل میداد

به سختی فراوان 

آه شت پروردگارا! مادر نگارنده صدایش میکند...

 a few moments later (با صدای باب اسفنجی بخوانید)

خرمشهر آب ندارد، امام جمعه خرمشهر مدیریت میکند ، حضرت اقا تشکر میکند

روحانی گند میزند ، روحانی برای یک بار فقط گند نمیزند، قاسم سلیمانی تشکر میکند

رئیسی دستور میدهد، حاج حسین یکتا اقدام میکند.

و بعد داستان همیشگی گریه ها و ناله های جوان هایی که اصلا نه ارز را دیده اند و نه دلار را در دست گرفته اند که وااااااااااااااااای + 10 خط اااا که ما بدبخت ترین جوانان  عالم هستیم و بیچاره ایم و پول نداریم

و این حس نا امیدی و بیچارگی که آزارم میدهد.

بعد از اینستا نوبت تلگرام است، تلگرامی که با خود یک فیلتر شکن دارد و قرار است اینستا هم تا چند روز آینده همچون تلگرام عصایی به نام فیلترشکن را به زیر بغل بگیرد

سیستم مدیریت این کشور افتضاح است افتضاح

میدانید مشکل چیست؟ حقیقتش این است که اصلا قدرت دست ما آخوندها نیست

به ما چسبانده اند

قدرت دست یک عده لیبرال است که لباس روحانیت دارند

لباس مذهبی دارند

یقه شیخی میبندند و جای مهر دارند

تسبیح به دست دارند

اما لیبرال اند

میلیاردر و تاجراند ولی نمازشان اول وقت است و در مسجد

شاید کمکی هم بکنند گاهی

ولی مگر طلحه بسیار خیّر نبود؟

مشکل امروز هم نیست ها

سید ابوالحسن بنی صدر را که میشناسید؟

زمانی کل قدرت دستش بود و ناله میزد

میدانید چه ناله ای؟ ناله ای که همه مان میشناسیم و شنیده ایم:

میخواهیم کار کنیم ولی نمیگذارند :D

اگر تمام انسان ها اموجی شوند و بخندند هم از پس نمکی بودن این جمله بر نخواهند آمد

الان هم همین طور است

حکومت دست آقای شیخ است و خودش هم شده اپوزسیون حکومتی خودش

بابا دست مریزاد

بگذریم

من مثلا سیاسی نیستم

من فقط اجتماعی و فرهنگی ام

حق عیان است و نابینایان بسیارند

از اینستا به تلگرام رفتم که همسرم پیامی در تلگرام به من داد

قرار بود از نه تا ده بخوابم و ساعت ده همسرم بیدارم کند

ساعت داشت ده میشد و من یک ساعت در جامعه ی مجازی دور خورده بودم و چرخیده بودم و ساعت خواب تمام شده بود.

عیال در تلگرام پرسید که یا شیخ خوابیدی؟

ساعت ده شده بود که برایش نوشتم:

خب وقتشه

که بیدار شم.

نکاتی که مخاطب خسته ی گریزان از ما پی نمیبرد:

یَک : شاید جمله ی آخر یک جمله ی طنز باشد اما حقیقت آن است که نویسنده بودن در فضای مجازی را به یک خواب تشبیه کرده، خوابی که همه ی ما را به سان باتلاقی عمیق و بد بو فرو برده و قدرت تفکر،تعقل و تأمل را از ما گرفته

یَک و نیم: نویسندگی شبیه جوشش یک چشمه است

زورکی نمیشود بجوشانیش

وقتی دیدید دارید میجوشید دیوانه وار بنویسید

دو: کارتون های باب اسفنجی همیشه بخش هایی دارند که یک صفحه...

که ازش استفاده کِردیم

خودتون ببینید:

شهید ابراهیم هادی از آن دست انسان هایی است که بعضی ها تا داستان زندگی اش را بخوانند او را ساخته و پرداخته یک ذهن می بینند و سریع میپرسند:
مگر میشود بی خیال دختری که دنبالت افتاده بشوی و تیپ و قیافه ات را طوری عوض کنی که دنبالت نیافتد؟
مگر میشود پنج روز در محاصره باشی و اسیر عراقی را بر خودت مقدم بداری؟
مگر میشود با یک اذان گفتن یک دسته عراقی را از گودال هلاکت به درگاه شهادت برسانی؟
مگر میشود آن قدر بالا بروی که حضرت زهرا عاشق روضه خواندنت شود؟

فرهنگ پهلوانی ، ایمان دینی ، اخلاق اسلامی و زیبایی ظاهری
از شهید ابراهیم هادی یک انسان تراز و الگو ساخته که آدمی ناخودآگاه عاشق طینت و شخصیت این شهید مفقود التن میشود
این کلیپ را خیلی وقت پیش ها ساختم، یک کلیپ از عکس های به جا مانده از شهید ابراهیم هادی است:
https://www.aparat.com/v/Mbmr9
Designed By Erfan Powered by Bayan