ســکــوت

لطفا سکوت را رعایت فرمایید

برگی از کتاب هنر و تجربه شوریدگی


هنرمند غیر متعهد نداریم اما برخی به جایزه، شهرت و دلار متعهد هستند؛ آن‌ها متعهد هستند که کاری کنند که به آن‌ها بگویند روشنفکر، والا اینکه اثری بسازند که فاصله عدل و ظلم را بردارد و توجیه کند و ستم را تئوریزه کند و خط سازش را ایجاد کند؛ آن اثر هنری وقتی مخاطب را تحت تاثیر قرار می‌دهد یک ارزش انسانی ـ الهی در درونش زیر سوال می‌رود.

همه‌ی تمایلات مخاطب، مستوجب ارضاء و مستحقّ اعتناء از سوی هنر و هنرمند نیست؛ «تمایلات بشر» به عقلانی و نفسانی، اخلاقی و غیراخلاقی و  عادلانه و ظالمانه تقسیم می‌شود، پس هنر و هنرمند نیز به دو دسته‌ی ارزشی و غیرارزشی تقسیم‌شدنی است.

 هنر برای «انسان بی‌غایت»، سرگرمی و بازی است زیرا غایت هستی برای او «بازی» است و آنان نیز که از «هنر برای هنر»‌ به مثابه‌ی «مکتب» سخن گفتند تنها بر صفحه‌ی کاغذ چنین گفتند اما در صفحه‌ی زندگی واقعی، خود در پی جهت‌گیری‌های ایدئولوژیک و یا دستِ‌کم در پی غایات مادّی و خودپرستانه‌ رفته‌اند و ردّ پای آشکار «ایدئولوژی مادی» و «خودخواهی اباحه‌گرانه» را در آثار هنری ایشان می‌توان یافت که چگونه در عمل، تکیه‌گاه بسیاری نابرابری‌ها، تبعیض‌ها و کنش‌های نادرست اجتماعی و سیاسی بوده‌اند.

هنر، نیمی اندیشیدنی و نیمی شهودی است و اگر جز این بود، تعبیر «فلسفه‌ی هنر»، یک ترکیب تناقض‌گو بود.

منبع: کتاب «هنر و تجربه‌ی شوریدگی» اثر استاد رحیم پور ازغدی

کلیک

درمان مرض حسش نیست

شما کاری را به عقب می‌اندازید چون حس انجام آن را ندارید...

راه حل: احساسات خود را نادیده بگیرید. آن‌ها راه شما را سد کرده‌اند.

Oliver Burkeman در کتابش با عنوان خوشحالی برای کسانی که تفکر مثبت را نمی‌توانند تحمل کنند متذکر می‌شود که بیشتر اوقات وقتی ما چیزهایی مثل «من نمی‌توانم صبح زود از خواب بلند شوم» یا «من نمی‌توانم خودم را وادار به ورزش کردن کنم» را می‌گوییم، در واقع منظور اصلی ما این است که ما نمی‌توانیم خودمان را وادار کنیم که حس انجام کار را داشته باشیم. به هر حال، هیچ‌کس شما را هر روز صبح به تختتان زنجیر نمی‌کند و هیچ‌کس در ورود به باشگاه ورزشی را به روی شما نبسته است. هیچ‌چیز به صورت فیزیکی جلوی شما را نگرفته است، شما فقط حس آن را ندارید. ولی همان طور که Burkeman می‌گوید سؤال این است که: «چه کسی می‌گوید که شما حتماً باید حس انجام کاری را پیدا کنید تا آن را انجام دهید؟»

یک دقیقه به آن فکر کنید چون واقعاً مهم است. به صورت ناخودآگاه، همه ما به این ایده معتقدیم که برای باانگیزه و مؤثر بودن نیاز داریم تا حسعمل کردن را پیدا کنیم. ما نیاز داریم تا برای این کار مشتاق باشیم. واقعاً مشخص نیست چرا ما به این معتقدیم چون این موضوع ۱۰۰ درصد غلط است. بله در برخی مقاطع شما باید به آنچه که انجام می‌دهید متعهد باشید، شما نیاز دارید بخواهید که پروژه به اتمام برسد، یا سلامتی‌تان بهتر شود یا روز خود را زودتر از قبل شروع کنید. ولی شما نیاز ندارید تا احساس کنید که کاری را انجام دهید.

در حقیقت همان طور که Burkeman توضیح می‌دهد بسیاری از هنرمندان، نویسندگان و نوآوران بزرگ به دلیل اهتمامشان به روتین‌های کاری که آن‌ها را مجبور می‌کرد تعداد ساعات خاصی را در روز بدون توجه به اینکه چقدر احساس بی‌انگیزگی می‌کردند روی موضوع خاصی وقت بگذارند، به جایگاه بالای خود رسیده‌اند. Burkeman ما را به یاد جمله معروف Chuck Close می‌اندازد که می‌گوید: «انگیزه مخصوص آماتورهاست. باقی افراد فقط می‌آیند و کار می کنند.»

پس اگر آنجا نشسته‌اید و کاری را به این دلیل که حسش را ندارید عقب انداخته‌اید، به یاد داشته باشید که شما در حقیقت نیازی ندارید تا این حسرا پیدا کنید. هیچ‌چیز جلوی شما را نگرفته است.

منبع: کلیک

هنر تنظیم

منظم کردن یک فضا یک فن است. این که چطور وسایل یک محیط را بچینیم یک هنر و قدرت خاصی می خواهد. تنظیم یک دکوراسیون که چطور وسایل را در گروه های خاص تقسیم بندی کنیم و این که راحت تر بتوانیم به وسایل دست پیدا کنیم نیازمند فکر و برنامه ی خاصی است.

افرادی که قدرت منظم کردن ندارند وقتی در یک اتاق نامرتب و به هم ریخته قرار میگیرند ساعت ها در لابه لای وسایل میچرخند و نگاه می کنند و بهانه میگیرند و در ذهن شان در حال ریختن خاک بر سر هستند و فِس فِس میکنند و جانشان در می آید تا منظم کنند.

از همین اتفاقات کوچک میتوانیم قاطعیت یا قدرت ریسک پذیری را در شخصیت افراد تشخیص بدهیم

نوع تفکر و روش تصمیم گیری و قدرت خلاقیت شان را بفهمیم.

صبّحکم الله

صبحّکم الله

یک هفته خرجی خانه را دادم دست همسر برای فهم لزوم مدیریت خرج در خانه.

میگه نامردی است وقتی دست توست پول زیاد به دستت میرسد. بهش میگم اگر تو هم بیایی مشغول مطالعه بشوی به دستت میرسد میگه پس بیا دوتایی مطالعه کنیم پول بیشتر برسه :|

خداوند متکفل روزی طالب علم است، آرامش آن نیست که مشکلات نداشته باشیم بلکه آن است که در دریای مشکلات آرام باشیم

دو سال پیش یک ماه روزه قضاهایم را میگرفتم و روزی فقط یک وعده غذا میخوردم 

الآن زنده ام و اتفاق خاصی هم نیافتاده 

مال و ثروت که غمی ندارند

داستان زیر را با دقت بخوانید...

وسط بمباران 

مصطفی را دیدم کنار پنجره مدرسه جبل عاملایستاده و به پهنای صورت اشک میریزد

گفتم مصطفی چی کار میکنی

 گفت نگاه کن چه زیباست!

گفتم چی میگی مصطفی چی زیباست آخه وسط این بمباران

گفت:  اینطور که شما جلال می‌بینی سعی در همین جلال، جمال هم ببینی. این همه اتفاق، شهید، حادثه و ... عین رحمت است از خدا برای آنها که قلبشان متوجه خدا بشود. بعضی از دردها کثیف است اما دردهایی که برای خداست خیلی زیباست.

در نوشته های شهید مصطفی چمران است: «من به مرگ حمله می‌کنم تا او را در آغوش بگیریم و او از من فرار کند.»

سخنی با فیلمسازان

لازمۀ آسیب شناسی (دکتر مجید شاه حسینی)

لازمۀ آسیب‌شناسی اجتماعی چند شرط است که به نظر می‌رسد سینمای ایران در شرایط فعلی واجد این شروط نیست. تخصص و دانش کافی نسبت‌ به معضلات و آسیب‌های اجتماعی و شناخت کافی از طبقات جامعه و بی‌طمعی نسبت به این پدیده، دو مورد از این شروط است. اگر هدف اصلی فیلمی با ادعای آسیب‌شناسی اجتماعی، دریافت جایزه از جشنواره‌های خارجی باشد، آن را نمی‌توان فیلمی منصفانه در مورد وضعیت کشور دانست.

ارائه راه‌ حل، بخشی از این پدیده است. کسانی که تخصّص خود را نمایش آسیب‌ها به شیوۀ تغلیظ شده می‌دانند و ارائه راه‌ حل را وظیفه خود نمی‌پندارند، در بخشی از نظام استدلالی خود دچار خدشۀ جدی هستند. سینما نباید به حیطه‌هایی وارد شود که پاسخ درستی برای آن نمی‌داند. برخی مدعی هستند که برای آگاه‌‌‌‌ کردن مسئولان فیلم می‌سازند، درحالی‌که مخاطب سینما مردم هستند، نه مسئولان! گاهی پرداختن به مسائل اجتماعی در شرایطی که دانش، تخصص، نیّت صحیح و شرایط زمانی و مکانی درست و نتیجۀ مقبول لحاظ نمی‌شود، غیر معقول، غیر مشروع و غیر علمی است.

برای بیشتر خواندن رجوع کنید به اینجا 

از خاکسترها بریدیم
و در هوا پخش شدیم و بالا آمدیم

از خون‌ها نیرو گرفتیم
و رنگ خود را بر آسمان زدیم

پرنده‌ شدیم و بالاتر از هواپیما‌ها اوج گرفتیم
برعکس حرکت کردیم
و در اقلیت ماندیم

قلبی تپنده که از عالَم منفصل گشته
و بعد
تپیدیم
و تپیدیم
و تپیدیم

به آخر قصه رسیدیم
و فقط خون بود
و خون بود
و خون

------------------------------------

کلمات و رنگ‌های وبلاگ ظاهر نیستند، باطن نویسنده هستند که نمایشگاه آنلاینی را به نمایش گذاشته‌اند.
اولش که طلبه نبودم به رنگ پوچی و تنهایی و شک، تابلوی مجازی‌ام را ساختم
تابلویی که آینۀ تمام قد من بود.

افسرده بودم و حیران
خاکسترهای باقی مانده از وجودِ دردمندی بودم که گوشه‌ای افتاده بود

مُرده‌ای که صورتش مات و رنگ پریده بود
با یافتن معنایی به اسم خُدا
هویت گرفت

به پشتوانۀ خون‌هایی 1400 ساله به آسمان آمد
آسمان در این جا هم انفصال است هم علوّ و هم بصیرتی بر جامعه

پرنده شُدیم، پرنده‌ای به دور از فلزات زنگ زدۀ ماشینی
خلاف جمعیت دنیا حرکت کردیم

طوری که وقتی همه فرار می‌کردند
ما رو آوردیم

و وقتی همه سرشان در گوشی بود
ما با انگشتمان خورشید را نشان داده فریاد می‌زدیم

سرخی یعنی خون، یعنی عشق، یعنی احساس
سرخی یعنی یک دنیا خاطره از وبلاگ قبلی که در آتش افسردگی خاکستر شد و حالا مثل قلبی می‌تپد
وبلاگی که با «بی نام و نشون» بودنش
اخلاص را به همراه آورده بود

قبل‌ترها که دربارۀ کرم‌های شب تاب نوشتم
گفتم پول که به میان بیاید فساد هم می‌آید
اما باید کمی عقب‌تر بیایم
اسم‌ها که به میان بیایند
همه چیز از بین می‌رود
اصلا چیزی نمی‌ماند که درگیر فساد شود

این منم که با زبان 0 و 1 می‌خوانیدش
نه کلمه بخوانید
و نه رنگی ببینید
کمی دقیق‌تر خیره شوید

انسانی را ببینید که در هزارتوی کلمات سیاه
دنبال لبخند آخرین گل سرخ می‌گردد
Designed By Erfan Powered by Bayan